نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت...

پرده خلوت این غمکده بالا زدو رفت...

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد ...

خواب خورشید به چشم  شب یلدا زد و رفت...

خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد...

که چو برق امد و در خشک و تر ما زد و رفت...

درد بی عشقی ما دید و دریغش امد...

آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت...

بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند...

انکه زنجیر به پای دل شیدا زدو رفت...

رفت و از گریه طوفانی ام اندیشه نکرد...

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت...

سایه آن چشم سیه با توچه میگفت که دوش...!

عقل فریاد بر اورد و به صحرا زد و رفت.

 

 

 

 

توی این شب و سیاهی یه نفر چشم انتظاره
یکی داره لحظه هاشو قطره قطره میشماره
پای هر قطره ی اشکی منتظر باقی میمونه
واسه اون کسی که قلبش وسعت دریا رو داره
کاش بدونی تا خود صبح یه نفر بیدار میشینه
تا بتونه که طلوع چشم ناز تو ببینه
نزار امشب روی ما ه رو ابرای تیره بگیرن
کاری کن ستاره هامون پای انتظار نمیرن
تو بیا بمون کنارم به همه بگو نمردیم
بگو که دروغه دل رو دست فاصله سپردیم
بگوبگو اسمون امشب پر از نور رو ستاره
تو شب منو تو دیگه تاریکی معنا نداره
سلام..از طرف اسمون

 

 

 

 

تو قصه دنبالت بودم...
تو قصه دنبالت بودم 

تو این کتاب و اون کتاب

من خودمو به خواب زدم 

بلکه ببینمت تو خواب

نجستمت ، ندیدمت

یه سر به نقاشی زدم

جات خالی بود رو برگ گل

گفتم واسه این که خزون

نباشه وقت مرگ گل

رو برگ گل کشیدمت

یه لحظه تو خیال خود 

بنده بی حیا شدم

بلکه تو رو پیدا کنم

کفر نباشه خدا شدم

دوباره آفریدمت

نازپریا تو قصه ها می شن عروس شازده ها

زد به سرم شازده بشم 

می خوای بخواه می خوای نخواه

واسه ی خودم دزدیدمت

به هیچ بهونه ای تو را من دیگه از دست نمیدم

به قیمت سالهای سال گریه و زاری دلم

من از خدا خریدمت 

شازده ی شازده ها شدم

آدم قصه ها شدم

جایی رسید

جسارتا که تو خیال خدا شدم

ولی میارزید دیـــــــــدمت..

 

 

 

 

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم



و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه



آغوش گرمت را احساس كنم ،



ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم 



تا ديگر از گريه كم نشوم . 



تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي



پس بيا و باز در اين راه تلاش كن 



اگر طاقت اشكهايم را نداري . 



در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،



زيرا كه من و تو ما شده ايم



پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم جدا نشدني است



را به درد آورد دلم را به تو دادم 



و كليدش را به سوي خوشبختيها روانه كردم 



چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از 



دلتنگي هابه سر بردم



چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم 



پس تو اي سخاوت آسماني من ... 



مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم ...

 

 

 

 

از مـــــــن نـــــپــــــرس چـــقـــدر دوســتــــت دارم ....
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیسـت
به من نـــگو که چگونه بی تو زیستــن را تمـــرین کنم
مگر مـــاهـــی بیــــرون از آب می‌تواند نفــــــس بکشد
مگر می‌شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم