طراحی یک سايت

این خود آموز از چهار بخش به صورت زیر تشکیل شده است : قسمت اول : گرافیک وب سایت ( طراحی یک طرح پیش فرض گرافیکی ) قسمت دوم : برش طرح ( برش دادن تصاویر برای استفاده در کد ها و صفحات وب ) قسمت سوم : کدهای html ( نوشتن کدهای html و تعیین ساختار صفحه وب ) قسمت چهارم : کدهای css ( شکل دهی کدهای html با استفاده از کدهای css )
ادامه نوشته

اس ام اس

http://www.img98.com/images/gqxwe15fyhb9l4iwfcmf.jpg
ادامه نوشته

جوکها و اس ام اس ها

هر کس در زمان فراوانی ۷ اس ام اس برای ما ارسال کند در زمان قحطی ۱۴ اس ام اس به او می دهیم

 

-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-

سلام ، ببخشین این موقع  مزاحم می شم

میخواستم بدونم با این همه بیشرفت تکنولوژی چرا نوار غزه به سی دی تبدیل نشده ؟؟؟؟؟؟؟؟

-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-

میلاد منجی .

پیام عدالت .

نگین امامت.

مونس محمد.

....

....

                                                                                                                          (اسامی برندگان بانک ملت)

 

ادامه نوشته

اس ام اس های عاشقانه

زندگی را نفسی ارزش غم خورن نیست ، و دلم بس تنگ است ، بی خیالی سپر هر درد است ، باز هم می خندم ، آنقدر می خندم که غم از روی رود .

 
تو گران مایه ترین تصویری ، من اگر قاب تو باشم کافیست .
 
ای کاش دلم پنجره ای دیگر داشت ، ای کاش خدا فقط شقایق می کاشت ، ای کاش یکی می آمد و غم ها را ، از قلب اهالی زمین بر می داشت .
 
عشق قصه ی یکی بود و نبوده ، عشق کلاغی بود که هرگز به خونش نرسیده .
 
اگه من دستاتو کم نوازش کردم ، در عوض از عکست تو را خواهش کردم ، اگه من چشمامو از تو می دزدیدم ، توی قلبم عشقو به تو می بخشیدم !
 
فداکاری را در کودکی یافتم که آبنباتش را در دریاچه ی نمک انداخت تا شیرین شود .
 
زندگی کشیدن نقاشی بدون پاک کنه ، سعی کن قشنگترین نقاشی رو بکشی .
 
تو در راهی ، من رسیده ام ، اندوهی در چشمانت نشست ، رهرو نازک دل ! میان ما راه درازی نیست : لرزش یک برگ .
 
زمین در انتظار تولد یک برگ ، من در حال شمارش معکوس ، صفر همیشه پایان نیست ، گاه آغاز پرواز است .
 
طبقه ی یک ، طبقه ی دو ، طبقه ی سه ، طبقه ی چهار ، طبقه ی پنج ، با آسانسور قلبم بازی نکن ، اون تو گیر می افتی ها !
 
الا یا ایها الساقی ادر کعسا و ناولها ، که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها ، همه کارم زخودکامی به بدنامی کشید آخر ، متی ما تلق من تهوی دع دنیا و اهملها . (حافظ)
 
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق ، چهار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست ، می بده تا دهمت آگهی از سر قضا ، که بروی که شدم عاشق و از بوی که مست . (حافظ)
 
دلم رمیده لولی وشیست شور انگیز ، دروغ وعده و قتال وعضع و رنگ آمیز ، فدای پیرهن چاک ماهرویان باد ، هزار جامه تقوا و خرقه ی پرهیز . (حافظ)
 
خیال خال تو به خاک خواهم برد ، که تا زخال تو خاکم شود عبیر آمیز ، میان عاشق و معشوق هیچ هایل نیست ، تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز . (حافظ)
 
دردم از یار است درمان نیز هم ، دل فدای او شد و جان نیز هم . (حافظ)
 
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت ، گر نکته دان عشقی ، بشنو تو این حکایت . (حافظ)
 
ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم ، همراز عشق و همنفس جام و باده ایم ، برما بسی کمان ملامت کشیده اند ، تا کار ز ابروی جانان گشوده ایم ، ای گل تو دوش داغ سبوهی کشیده اید ،ما آن شقایقیم که با داغ زنده ایم . (حافظ)
 
دل از من برد و روی از من نهان کرد ، خدایا باکه این بازی توان کرد ، شب تنهایم در قصد جان بود ، خیالش لطف های بیکران بود . (حافظ)
 
که را گویم که این درد جانسوز ، که با ما نرگس او سرگران بود . (حافظ)
 
صبا گر چاره داری وقت وقت است ، که درد اشتیاقم قصد جان کرد ، میان مهربانان کی توان گفت ، که یار ما چنین گفت و چنان کرد .

داستانی در باره امام علی ( ع)

امروز یک داستان خواندم در یک کتاب داستان در باره ی حضرت علی ( ع) . نام کتاب « چه شمشیر زیبایی » یکی از نوشته های مجید ملا محمدی است . کل این کتاب داستان هایی در باره ی علی ( ع) است . نام داستان نیز « چه شمشیر زیبایی »‌بود. دوست دارم شما نیز این داستان را بخوانید برای همین برایتان در اینجا می نویسم. راستی می دانید چرا در باره ی علی برایتان می نویسم چون در ایام و شب هایی هستیم که حضرت علی ضربت خورد و شهید شد. سعی می کنم بعضی داستان های دیگر این کتاب را در این روزها برای تان بنویسم.

چه شمشیر زیبایی

جنگ سختی شروع شده بود.صدای به هم خوردن شمشیر ها برای لحظه ایی قطع نمی شد. حلا سرداران و سربازان در سپاه تن به تن می جنگیدند. یک سپاه حق بود و دیگری باطل.ابری از غبار روی بیابان مثل چادری بزرگ سایه افکنده بود.اسب ها شیهه می کشیدند و دنبال هم می دویدند.در آن میان امام علی ( ع) با شجاعت شمشیر می زد و گاه دور خودش می چرخید و حریف می طلبید.ناگهان دشمنی فریاد زد : ای علی چه شمشیر زیبایی داری! کاش آن را به من می بخشیدی! و بلند خندید و سرش را به سویی دیگر چرخاند تا حریف پیدا کند که سایه ایی در پشت سرش دید.علی ( ع) بود که به او لبخند می زد. امام شمشیر خود را در مقابل او گرفته بود و گفت: بگیر٬ این شمشیر را به تو بخشیدم!

مرد نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورد.رنگش پرید و عرق سردی بر پیشانی اش نشست. می دانست امام از روی دوستی شمشیرش را به سویش دراز کرده است. مرد عقب عقب رفت. امام هنوز لبخند می زد.مرد پرسید: ار تو تعجب می کنم که می خواهی در چنین هنگامی شمشیرت را به من هدیه کنی!

علی ( ع) گفت‌: مگر نه این است که تو دست خواهش به شوی من دراز کردی. از جوانمردی به دور دیدم که تو را محروم کنم!

مرد طاقت نیاورد و بی اختیار دوید و خودش را به پاهای علی انداخت.پاهایش را بوسید و با بغض گفت: من به دین شما ایمان اوردم. حتما دین شما است که خوبی را به شما یاد داده است. من بنده ی چنین دینی هستم. و مسلمان شد و سپس به سپاه امام علی پیوست. تمام

شب های قدر ما را فراموش نکنید.