داستان ترشي خوردن رضا شاه با داشتن تب زياد
خبرگزاري فارس: گزارش زير، يكي از دردسرهاي طبيب مخصوص رضاشاه را به هنگام مواجهه با بيماري شاه بيان مي كند.
گزارش زير، يكي از دردسرهاي طبيب مخصوص رضاشاه را به هنگام مواجهه با بيماري شاه بيان مي كند.
هيچكس جرأت نداشت روي حرف اعليحضرت متوفي رضاشاه پهلوي حرف بزند، در ميان تمام درباري ها و وزرا و كساني كه به شاه نزديك بودند؛ مختاري و اميرموثق و چند نفر ديگر اين خاصيت شاه را زودتر از ديگران درك كرده بودند و بهتر از ديگران مراعات مي كردند.
وقتي شاه دستوري مي داد، آن دهني كه در مقابل شاه با گفتن (نه) (نمي شود) (مقدور نيست) و امثال اينها باز مي شد تو دهني مي خورد.
طبيب مخصوص شاه نيز اين خاصيت شاه را درك كرده بودو حتي در دستورهاي طبي هم مراعات مي كرد.
وقتي شاه مبتلا به آنژين شده بود طبيب جرأت نمي كرد به شاه حكم كند كه بايد استراحت نمايد يا فلان دوا را بخورد. مختاري به او گفته بوددستورات را به صورت پيشنهاد به عرض ملوكانه برساند مثلاً:
«... اعليحضرت خودشان بهتر از غلام مي دانند كه بايد دوسه روز استراحت فرمايند. بنابراين غلام از خاكپاي ملوكانه استدعا دارد موافقت فرمايند لااقل چهل و هشت ساعت از تخت خواب به پائين نزول اجلال نفرمايند...»
روزي شاه در حال تب، هوس خوردن ترش اي كه با سركه تهيه شده بود كرد و به دكتر گفت. ها! ما اين ترشي را مي توانيم بخوريم؟ دكتر كه عادت كرده بود و مي دانست كه نبايد به شاه (نه) بگويد اندكي تأمل نموده عرض كرد: اعليحضرت بهتر مي دانند كه سركه يكي از مواد مفيد است و بدن بدون اسيد نمي تواند زندگي كند. بنابراين البته كه اعليحضرت مي توانند ترشي ميل فرمايند منتهي وقتي اسيد بدن زياد مي شود و بايد به وسايل گوناگون از اسيد بدن كم كرد در آن موقع ترشي خوردن ضرورت ندارد.
شاه متغير شده فرمود: چرا براي من فلسفه ميگي؟! يك كلمه پوست كنده به من جواب بده؛ بخورم يا نخورم.
دكتر دستش را به دستش ماليده ضمن يك تعظيم بلند بالا (چون نمي توانست جواب منفي داده باشد و از طرفي هم سركه براي شاه خوب نبود) گفت: خانه زاد... غلام... عرض كردم.... راجع به ترشي.
بله .... ترشي.... هم مي شود خورد... هم نمي شود. اگر اراده اعليحضرت تعلق بگيرد كه ترشي بخورند؛ ما بندگان سگ كي هستيم در مقابل اراده اعليحضرت اظهار وجود كنيم و اگر اعليحضرت ميل نداشته باشند ترشي تناول فرمايند البته ميل نمي فرمايند.
شاه حوصله اش سر رفته فرياد كرد مرتيكه! ترشي بخورم يا نخورم؟!
دكتر اين مرتبه ديگر دست پاچه شده و نمي دانست چه جوابي بدهد.
وقتي شاه ديد دكتر جواب نمي دهد گفت: مرده شور تركيب شما دكترها را ببرد؛ به اندازه يك گاو نمي فهميد، مرتيكه! هر پيره زني مي داند كه آدم تب دار نبايد ترشي بخورد.
دكتر تعظيم بلند بالائي كرده گفت: قربان غلام هم مي داند، براي آدم تب دار ترشي بد است، منتها اين احكام براي اشخاص عادي است و براي نابغه اي مانند اعليحضرت اراده شاهانه ملاك است نه احكام عمومي؛ بنابراين اگر اراده اعليحضرت به خوردن ترشي تعلق گرفته باشد غلام سگ كيست با اراده اعليحضرت مخالفت كند.
شاه دكتر را مرخص كرد. وقتي دكتر مي خواست از اطاق بيرون برود. شاه گفت آخرش نگفتي بخورم يا نخورم.
دكتر تعظيمي كرده عرض كرد: امر امر مبارك است خانه زاد چه عرض كند.
داستان شاه و گیلدا
گیلدا به طرز مرموزی مرد و مشخص نشد به قتل رسید و یا اینكه خودكشی كرد ؟!
آغاز ماجرا : گیلدا دختر سرلشكر آزاد ، یكی از افسران عالیرتبه نیروی هوایی بود ، كه محمدرضا شاه را در بازدید از مراكز نظامی اصفهان همراهی میكرد. سرلشكر آزاد كه از نیروی هوایی بوده دختر خوشگل خود را به همراه خود آورده ، و در هواپیما كنار محمدرضا شاه نشاند و دختر طبق تعلیماتی كه لابد از پدرش یاد گرفته بود محمدرضا را خام خودش میكند.(1) فریده دیبا ، مادر فرح دیبا ، در خاطراتش میگوید : بعدها از طریق پری اباصلتی كه در مسافرت محمدرضا به اصفهان به عنوان خبرنگار روزنامه اطلاعات همراه او بوده ؛ شنیدم كه این دختر خردسال به اتفاق پدرش سرلشكر آزاد در هواپیمای حامل شاه بوده و محمدرضا در داخل هواپیما به این دختر دست درازی كرده است. (2) هدف سرلشكر آزاد این بود كه از این طریق جانشین طوفانیان شود ، طوفانیان خیلی به محمدرضا نزدیك بود و خریدهای نظامی او را انجام میداد و با محمدرضا حساب و كتاب داشت و روی هم رفته مرد مورد علاقه شاه و امین او محسوب میشد . (3) تاجالملوك در خاطرات خود میگوید : " ... این دختر از حقهبازهای روزگار بود طوری محمدرضا را خام خود كرده بود كه محمدرضا نمیتوانست در برابر خواهش او نه بگوید . سرلشكر آزاد هم از اول آمده بود به پست و مقامی برسد ، و به نحوی جای طوفانیان را بگیرد ، یك مرتبه دید كه موقعیت بهتری برایش پیدا شده و میتواند دخترش را جانشین فرح كند این ماجرا مربوط به سال 1351 میباشد . " (4) شاه بی مهابا گیلدا را به كاخ آورده و رسما در مهمانیهای دربارشركت میداد. فرح كه از گستاخی شاه به تنگ آمده بود، دعوا و درگیری را آغاز كرد . (5) ناگفته نماند كه محمدرضا در برابر دختران موطلایی تسلیم محض بود ، یك بار در دوران جوانی با هواپیمای آلمانی مسافرت میكرد عاشق میهمانداران موطلایی هواپیمای لوفت هانزا شده بوده ، این شركتهای هواپیمایی زیباترین دختران را مهماندار خودشان میكنند ، و همین مسأله مدتها موجب بدبختی محمدرضا شاه شده بود ، و پولهای زیادی صرف پذیرایی این میهمانداران لوفت هانزا میكرد و یك قسمت از دربار مسؤول دعوت و پذیرایی از این مهمانداران بود . (6) ملكه مادر در واكنش نسبت به حساسیت فرح میگوید : " من تعجب میكنم ، فرح خودش را روشنفكر میدانست و محمدرضا در مجالس با زنهای این و آن و دختران این و آن میرقصید و آنها را در آغوش میگرفت و میبوسید . و فرح میدانست كه محمدرضا ... علاوه بر او با زنان دیگری هم رفت و آمد دارد . اما او به این دختر(گیلدا) فوقالعاده حساس شده بود . (7) ملكه مادر علت حساسیت بیش از حد فرح را این میداند كه این دختر فوقالعاده قشنگ بود به خصوص اینكه محمدرضا به زیبایی ذاتی این دختر اكتفا نكرد و «او را نزد پروفسور تسه فرانسوی ، دكتر خانوادگی دربار در امور زیبایی فرستاد و با چند عمل جراحی خیلی دیدنی شده بود .» (8) بلندپروازیهای خانواده گیلدا حتی حساسیتهای شاه را برانگیخت ، به گزارش علم یك روز صبح شاه خیلی بدخلق بود ، علت بدخلقی خود را مصاحبهی خانوادهی گیلدا با یك روزنامهی ترك دانست كه گفتهاند : " با این كه ازدواج دخترشان با شاه بیاساس است ، اما بدون شك دخترشان ، معشوقهی شاه است . " (9) ملكه مادر در مصاحبه خود در خصوص ازدواج شاه و گیلدا میگوید : " حالا ازدواج بود یا نه ، من درست نمیدانم ، البته ازدواج به این معنی نبود كه محمدرضا او را با تشریفات به عقد رسمی خود در آورده باشد ... " (10) قبلا اشاره شد كه محمدرضا گیلدا را برای عمل جراحی زیبایی بینی به فرانسه نزد پروفسور تسه فرستاده بود. پروفسور تسه كه آدم سادهای بود از گیلدا میپرسد چه نسبتی با شاه ایران دارید ، و گیلدا هم با بی انصافی یا از روی شیطنت میگوید من زن جدید اعلیحضرت شاهنشاه هستم . پروفسور تسه كه میدانست در كشورهای شرقی و مسلمانان میتوانند چهار زن داشته باشند ، به خیالش كه فرح موضوع ازدواج را میداند به همین خاطر در ملاقاتی كه با فرح روبهرو میشود ماجرای طلا ( گیلدا ) و عمل بینی او را برای فرح شرح میدهد ، آتش این فتنه از این جا شروع شد . (11) سرانجام فرح بیتاب شده و در سعدآباد كه چشمش به گیلدا افتاد جلو رفت و كشیدهی محكمی به گوش وی زد . (12) فریده دیبا در خاطراتش میگوید : " بی تفاوتی فرح نسبت به كامجوییهای محمدرضا باعث شد كه شاه جسارت را از حد بگذراند و دست دختر یكی از افسران نیروی هوایی را بگیرد و با عنوان معشوقهی خود به كاخ بیاورد – این دختر گیلدا آزاد نام داشت – و در داخل كاخ جایگاهی به او اختصاص داده بود . فرح با آن كه میكوشید نسبت به این مسائل بیتفاوت باشد ، اما یك باره كشیده محكمی به گوش این دختر زد . " (13) گیلدا هم پس از اینكه كشیده محكم فرح را خورد دست او را بوسید و به فرح گفت : تقصیر متوجه او نیست علیاحضرت شهبانو او را عفو كند . (14) به هر حال فرح پس از اطلاع از ماجرا و فهمیدن جریان شاه و گیلدا ، جلوی محمدرضا ایستاد و پاهایش را توی یك كفش كرده كه الا و بلا باید مرا طلاق بدهی ! ملكه مادر میگوید من با محمدرضا صحبت كردم ، محمدرضا گفت چه عیبی دارد او را طلاق میدهم ، طلاق در نزد مردم ایران امری مورد قبول ، و خیلی مردها زنشان را طلاق میدهند . گفتم : پسر عزیزم ، خیلی مردها كه زنشان را طلاق میدهند ، شاه مملكت نیستند ، تو سه بار ازدواج كردهای ، از نظر مردم خوب نیست كه در این سن ازدواج كنی ، از همه مهمتر فرح مادر ولیعهد است ، مادر شاه آینده مملكت است ، تو اگر او را طلاق بدهی ارتباطش را با ولیعهد و سایر بچهها نمیتوانی قطع كنی . محمدرضا گفت : پس مادر تو میگویی چه كار كنم ؟ گفتم : از قدیم و ندیم گفتهاند به هر چمن كه میرسی گلی بچین و برو ! مگر برای تو قحطی زن و دختر است ، این همه زنان زیبا به خودت دیدهای ، چه طور در برابر این دختر موطلایی خودت را باختهای ؟! (15) به هر حال ملكه طلاق را صلاح نمیدانست و با پادرمیانی وی شاه و فرح توافق كردند كه به خاطر مصالح مملكت از هم طلاق نگیرند ، ولی من بعد با هم كاری نداشته باشند و فقط دوست باشند ، و سپس محمدرضا با این تصمیم آزادی خودش را بدست آورد و فرح هم كار خودش را میكرد . (16) سرانجام شاه پس از مدتی كامجویی از گیلدا خسته و دلزده شد ، و تصمیم گرفت وی را به تیمسار خاتم ، فرمانده نیروی هوایی ، واگذار نماید . (17) گیلدا زمانی معشوقه خاتم ( خاتمی ) بود و با وی به این سو و آن سو میرفتند. او در خانهای كه در نزدیك دزاشیب تهران سكونت داشت. یك روز همسایگان صدای سقوط شیئی را شنیدند ، وقتی مردم به نزدیك منزل وی رسیدند با جسد بیجان وی مواجه شدند و مطبوعات اعلام كردند كه گیلدا خودكشی كرده است . (18) پایان داستان گیلدا از زبان اداره كل اطلاعات و مطبوعات : اداره كل اطلاعات و مطبوعات دربار شاهنشاهی در خصوص مطالب مندرج در یكی از جراید درباره قتل مشكوك گیلدا ( معشوقه شاه ) ، و شایعه خودكشی وی به علت اعتیاد به مواد مخدر و احتمال دخالت ساواك در قتل نامبرده به دستور محمدرضا شاه در پی اعتراض فرح چنین گزارش میدهد : " یك فریاد تلخ ... و صدای بمبی كه در نتیجه برخورد شیئی با سنگها به گوش رسید ، و صدای پنجرهها كه با یكدیگر برخورد میكردند ، و بعد سكوت مطلق سكوت مرگباری كه ابدا شایسته روزهای زیبای تابستان نیست . عزرائیل قربانی خود را در یكی از محلههای دوردست و ییلاقی تهران به نام دزاشیب پیدا كرده بود او از دو سال قبل در این خانه دو طبقه تنها میزیست ، ساكنین محله فرصت آشنایی با او را پیدا نكرده بودند ولی كلیه اهالی تهران از داستان عشق او اطلاع داشتند . گیلدای زیبا معشوقهی شاه بود ، شایع است كه شاه گیلدا را كه بیاندازه به ثریا شباهت دارد عقد نموده بود . و باز هم میگویند زن جوان پسر دو سالهای با نام دارا دارد . مردم دزاشیب پس از آنكه جسد ساكن اسرارانگیز وی را بر روی سنگها یافتند گیج شدند و موضوع را به پلیس خبر دادند ، خبر مرگ گیلدا سه روز بعد تحت عنوان خودكشی در مطبوعات ایران منتشر شد. طبق این خبر گیلدا معتاد بوده و چون میدانست نخواهد توانست خود را از این درد برهاند خودكشی كرده است . شاه از مرگ گیلدا كه با او دوستی خانوادگی داشته بسیار متأثر شده است . این خبر مرگ گیلدا را اسرارآمیز كرد ، همه میدانستند كه او تنها زندگی میكند ولی كسی باور نمیكرد كه معتاد باشد و صبح یك روز خود را از پنجره پائین بیندازد . آیا شاه پس از ترك معشوقه خود چون وجود او را خطرناك تشخیص داد اقدام به نابودی او نمود ؟ آیا این یك هنر ساواك بود ؟ ویلای مزبور در محاصره پلیس بود ولی افراد كنجكاو علیرغم هر چیز اطراف خانه را بررسی میكردند ، كسانیكه جنازه را دیدند میگویند لباس شب نبوده بلكه لباس تابستانی به تن داشته است ، گیلدا در عین حال هیچ گونه نامهای از خود به جا نگذاشته و اسرارش را با خود به گور برد. شاید اگر گیلدا نمیمرد و در ویلای مزبور به زندگی خود ادامه میداد عشق شاه را نیز فراموش میكرد . ولی مرگ اسرارآمیز زن جوان كارها را زیر و رو كرد . اكنون كلیه جهانیان ادعا میكنند شاه به وسیله ساواك دست خود را به خون آلوده است . گفته میشود به دنبال اعتراض علیاحضرت شهبانو ، شاه معشوقه خود را رها كرده است ، ادعا میشود اقدام گیلدا در مورد خرید لباسهایی نظیر لباسهای شهبانو در پاریس فرمان مرگ او را امضا كرده است . در عین حال بعضیها عقیده دارند انتقال مركز ساواك به پاریس با مرگ گیلدا بیارتباط نیست . در این بین ادعای یكی از همسایگان گیلدا احتمال آن را كه ساواك در مرگ او دست داشته قوت میبخشد ، نامبرده ادعا نموده دو هفته قبل دو نفر سیاهپوش كه كیفی در دست داشتهاند به ویلای وی آمده و اطراف آن را بررسی كردهاند . ضمنا نامبرده میگوید دیده است كه آن دو نفر از در عقب وارد ویلا شده است . اكنون در كاخ گلستان یك سكوت عمیق حكفرماست ، هم شاه و علیاحضرت شهبانو در این مورد سكوت اختیار كردهاند ، ویلای دو طبقه گیلدا با خاطرات تلخ و شیرین او انباشته بود . گیلدای زیبا آخرین حرفش یك فریاد تلخ بود . هیچ گاه مستحق این فرجام بد نبود " (19) پینوشتها: 1. ر. ك : حسینیان ، روحالله ، چهارده سال رقابت ایدئولوژیك شیعه در ایران ، ( 1356-1343) ، مركز اسناد انقلاب اسلامی ، تهران ، 1383 ، ص 48. و تاج الملوك ، آیرملو ، خاطرات ملكه پهلوی ، انتشارات بهآفرین ، تهران ، ص 138: ص 363 2. دیبا ، فریده ، دخترم فرح ، ترجمهی الهه رئیس فیروز ، انتشارات بهآفرین ، تهران ، ص 155. گیلدا خردسال نبود بلكه 19 سال سن داشت . 3. تاجالملوك ، ملكه پهلوی ، پیشین ، ص 363 4. همان ، ص 363 5. حسینیان ، روحالله ، پیشین ، ص 48 6. تاجالملوك ، ملكه پهلوی ، پیشین ، ص 364 7. ر. ك . هما : ص 366 ، حسینیان ، روحالله ، پیشین ، ص 48 8. تاجالملوك ، ملكه پهلوی ، پیشین ، ص 366 9. علم ، اسدالله ، گفتگوهای من و شاه ( خاطرات محرمانه امیر اسدالله علم ، ترجمه : عبدالرضا هوشنگ مهدوی ، جلد دوم ، ص 494 10. تاجالملوك ، ملكه پهلوی ، پیشین ، ص 363 11. همان ، ص 367. 12. ر. ك : حسینیان ، روحالله ، ص 48 ، تاجالملوك ، ملكه پهلوی . ص 367 13. دیبا ، فریده ، پیشین ، ص 154 14. همان ، ص 155 15. تاجالملوك ، ملكه پهلوی ، پیشین ، ص 364-363 16. همان ، ص 364 ، حسینیان ، روحالله ، پیشین ص 49 17. حسینیان ، روحالله ، پیشین ، ص 49 18. آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی ، شماره بازیابی 630 ، ص 82 19. آرشیو مركز اسناد انقلاب
نخستین همايش دانشجويي «ميرزا كوچك خان و نهضت جنگل»

به مناسبت سال نوآوري و شكوفايي و به منظور آشنايي نسل جوان، بهويژه دانشجويان دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالي (اعم از دولتي و غيردولتي)، نخستين همايش دانشجويي «ميرزا كوچك خان و نهضت جنگل» 10 و 11 آذر ماه در تالار حكمت دانشگاه گيلان برگزار ميشود.
به گزارش خبرگزاري ايسنا، هدف از برگزاري اين همايش، آشنايي دانشجويان با شخصيت ميرزا كوچك خان جنگلي، نهضت جنگل و تبيين اهداف مبارزات دوره معاصر براي بسط و گسترش آيين اسلام و مبارزه با استبداد است.
اين همايش توسط كانون مطالعات فرهنگي و نشر انديشه، وابسته به مديريت امور فرهنگي دانشگاه گيلان برگزار خواهد شد. محورها و موضوعات همايش، عبارتند از: زندگي و مبارزات ميرزا كوچك خان جنگلي، تاريخ نهضت جنگل، افكار و انديشههاي جمعيت اتحاد اسلام، روحانيت و نهضت جنگل، نهضت جنگل و اتحاد جماهير شوروي.
بخشهاي مختلف همايش نیز، شامل: ارائه مقاله، داستان كوتاه (گيلكي و فارسي)، شعر (گيلگي و فارسي) و پوستر است. در ضمن در حاشيه اين همايش، برنامههاي جنبي، شامل: برگزاري نمايشگاه عكس و اسناد تاريخي، برگزاري نمايشگاه كتاب مرتبط با نهضت جنگل، نمايش فيلم، بازديد از آرامگاه و خانه ميرزا كوچك برگزار میشود.
دانشجويان علاقهمند با حضور در همايش ميتوانند آثار خود را تا تاريخ 20 آبان ماه سال جاري به دبيرخانه همايش ارسال نمايند
اس ام اس :-D:@:-PB-):'(:-*
داستان / داستان یک عاشق
عشق به زن تنِ او را خواستن و با او درآمیختن است تن به تنش ساییدن در او فرو رفتن
عقیل از خود پرسید اما آیا او زن است
بله چون عقیل او را به زنی میخواست میخواست آن دو پای لُختِ از پیرهن بیرونزده آن پستانها که برجستگیشان حالا دیده نمیشد چون او نشسته بود روی پنجههای پا پیرهنش بالا میرفت و پایین میآمد یا کشیده میشد با دستهای نازک انگشتهای بلند و باز به بالا و عقیل را واداشت نوک بیل خود بر زمین بگذارد پشت نخلی پنهان شود به تماشای بچههای نشسته پشت بوتههای گُل خار سه پسر و او تنها دختر بود
دختر کیسهی سبز دُعا را از روی شانهی پسرکی که کیسه به پیرهنش سنجاق بود کند و گفت حالا میبینید که هیچی توش نیست غیر از کاغذ سنجاق را باز کرده با نوک آن شروع کرد به شکافتن محل دوخت پارچهدعُا که به اندازهی کف دستش بود او روبهرو بود و پسرها پشت به عقیل چشمان درشت سیاهش انگار عقیل را دیده بودند اما به روی خود نمیآوردند چشمها وقتی برمیخواستند تا نگاهی به اطراف بیندازند نگاهی هم به عقیل میانداختند نه چشم به چشم بلکه فقط انتشار شیطنت نگاه بود که برای چند لحظه پَر میزد در اطراف با تمسخر باز برمیگشت به بچههای چمباتمهزدهی خیره به دستهای او دورتادور کیسهی سبز با نوک سنجاق شکافته شد کهنهکاغذها لای انگشتهایش از کیسه بیرون کشیده شدند کاغذهای زرد پُر از نوشتههای سیاه: ببین یه مُشت کاغذ خالی کی میتونه بخونه این نوشتهها را؟ صدای پسری گفت بده به این بخونه که میره مدرسه دختر بقیهی کاغذها را بیرون کشید پارچه را لای مشت دیگر مچاله کرد کاغذها را دراز کرد سوی پسری گفت تو میری مدرسه؟ پس بخون اگه چیزی یاد گرفتی پسر خود را عقب کشید گفت من نمیتونم اینها را بخونم بلدم خیلی از نوشتهها را بخونم اما این اصلاً معلوم نیست چی نوشته صدای پسر دیگر گفت عربیه مگه به شما یاد ندادن عربی بخونین؟ دیگری گفت نه هنوز یاد ندادن پسری گفت پس اگه بخوای قرآن بخونی چی چهطوری میخونی؟ دخترگفت ملا عزیز بلده قرآن بخونه جمعه میآد خونهی ما که قرآن بخونه پسری گفت تو از کجا میدونی ملا عزیز میآد خونهی شما؟ اون که خونهش اینجا نیست دوره دختر گفت من میدونم من همه چی را میدونم حتی اگه کسی ما را از لای شاخهها تماشا کنه پسرها هول کردند برخاستند به اطراف نگاه انداختند اما عقیل را ندیدند پسری گفت حالا من به مادرم چی بگم که کیسهدعُام این جور پاره شد؟ مادرم این را برام اینجا بسته بود که مریض نشم حالا اگه مریض شدم تقصیر توِ
آیا پستانهای دختر آنقدر بودند که از پشت پیرهن پیدا باشند یا فقط عقیل بود که آنها را میدید؟ حالا پا شده ایستاده شانههای خود را به عقب کشید انگار بخواهد برجستگیها را نمایان کند بعد با خنده هر چه در دست داشت به زمین انداخت و از پشت بوته بیرون جهید سوی خانه دوید رفت گُم شد لابهلای شاخهها پسرها هنوز متحیر دور خود میگشتند صاحب دعا خم شده کاغذها را از روی زمین جمع میکرد با صدای گریهش که آرام شروع میشد اما پیش از آن که اوج بگیرد عقیل بیل بر شانه انداخته به راه خود رفت به سمت جایی نزدیک به شط که مقداری بوتههای پَرپین وحشی بیرون زده بود
بیبی او را فرستاده بود کمی پرپین از کنار شط بکند بیاورد برای گاوها چون کسی گفته بود پرپین وحشی گاو مریض را خوب میکند اما او میرفت و فکر پاهای دختر را با خود میبرد برهنگی پستانها که فقط فکر بود در خیال بود رسید به محل بوتههای پرپین برگهای سوزنی دراز پُر از آب ضربههای نوک بیل او بر انتهای ساقههای بوتهها هر دسته که کنده میشد آن را از لای بقیه بیرون میکشید به سمت دیگر میانداخت زنی که میگذشت سلام کرد و حال زنش را از او پرسید عقیل گفت امروز بهتر بود غذا خورد زن گفت اگه یه بچهای داشت که از او مراقبت بکنه بهتر نبود؟ عقیل گفت نه بهخاطر بچه نیست من خودم سالهاست بالای سرش هستم ازش مراقبت میکنم زن گفت ببرش مشهد شاید امام او را شفا بده عقیل فکر کرد به مشهد بُردن زن یعنی امید از او بُریدن گفت نه به مشهد نمیبرمش دوره زن گفت در عوض حاجت میگیری عقیل گفت حاجت باید از مریضخونه گرفت از طبیب که اون هم توی شیراز هست اونجا باید میبردمش اگه وسعم میرسید نزدیکتر هم هست فقط حیف که دست ما کوتاهِ از اونجا زن گفت خدا بزرگه توکل کن به او و رفت اما عقیل هنوز حرف میزد: فقط او نیست که مریضِ گاوهای حاجی هم یکی بعد از دیگری مریض میشن میمیرن نه یه علت دیگه هست اونه که باید معلوم بشه
بار بر شانه به خانه برگشت به طویله وارد شد صدای بیبی را شنید: بلکه او علت را معلوم کنه سایهی حاجی خمیده غمگینانه از طویله بیرون میرفت: ها پس یکی را میفرستم دنبالش شاید جمعه بتونه بیاد اینجا بعد در طویله با عصبانیت کوبیده شد بیبی رو به عقیل داد زد سبزی را حالا نیار توی طویله حالا وقت دوشیدنِ نه چریدن اما او نمیدانست که بیبی هنوز مشغول دوشیدن گاوهاست بار را برد ته طویله آنجا که نه گاوی بود نه بیبی بر زمین نهاد و بر آن نشست فوارههای سفید از زیر انگشتان بیبی میریختند سرازیر میشدند داخل سطل آهنی با شُره در پی شُرهای با آهنگ یکنواخت پستان گاو خالیتر میشد و انگشتان بیبی سفیدتر نشسته زیر تن آخرین گاو بود گاوها پنجتا بودند در یک ردیف ایستاده ساق و سر حال صورتهاشان را برگردانده به کومهی پَرپین وحشی زیر پای عقیل نگاه میکردند عقیل گفت پس میبرمش بیرون بلند شد باز بار را بر شانه انداخت از طویله بیرون رفت
نزدیک به پنجرهی طویله ناگهان دختر جنبید پیش از آن که بگریزد عقیل او را دیده بود که از لای درز پنجره به داخل نگاه میکرد حتماً به همان فوارههای سفید به پایین غلتیدنشان شلوار بلند پوشیده بود نزدیک به تنور ایستاد عقیل بار را پشت دیوار طویله پایین آورده بود پرواز نگاه او بود که از روی عقیل گذشت یا لکهی سیاه ابر؟ سر به زیر انداخت صدای گریز پاهای سبک صدای سنگین بیبی از داخل طویله: یکی بیاد عقیل رفت بیبی همچنان نشسته بر سکو گفت تو سطل را ببر عقیل سطل را برد سنگین بود پُر بود و موج شیر بر شیر در آن میغلتید صدای بیبی باز گفت یکی بیاد چند نفری در حیاط پراکنده بودند زن بزرگ حاجی جلو اتاقش بر فرش نشسته موهای یکی از دخترانش را شانه میزد چند بچه دور درخت توت وسط حیاط میپلکیدند میچرخیدند بازی میکردند دو تا عروسهای حاجی با هم از زیر سایهبان در آمدند لباسشان مثل هم بود دو پیرهن همشکل از یک طاقه پارچه عقیل میرفت سطل را بگذارد زیر سایهبان که محل تقسیم شیر بود ردیف دَبهها و بطریها عروسها با هم دویدند به طویله عقیل سطل را گذاشت زیر سایهبان و برگشت عروسها هر کدام از یک سو زیر بغل بیبی را گرفته او را راه میآوردند به سختی تا برسانند به زیر سایهبان
تا عروسها بیبی را ببرند بعد او بخواهد حساب دبههای شیر را به هم مربوط و از هم جدا کند فرصتی برای عقیل هست که روی بار پرپین بنشیند سیگاری بپیچد بعد در فاصلهی دور از پشت دود زن خود را ببیند در چارچوب در اتاق ایستاده پشت سرش تاریکی خاموشی هر دو دستش یک لته از چارچوب در را گرفته بودند تا او بتواند بایستد تن نحیف خود را بر درگاه نگه دارد نیفتد نگاه کند به حیاط عقیل را ببیند لمیده پشت دود روی کومهی سبز کدامشان لبخند زد زن پیرهن آبی پوشیده با نقش گلهای درشت محمدی از این فاصله فقط لکههای سفید پراکنده بودند اما او میدانست که گل هستند درشت و دهن باز کرده گلبرگها در ردیفهای گرداگرد مثل لبهای تُرد دختران اجتماع کرده بودند کی بود آخرین مرتبه که آنها را بوسیدی؟
حاجی گفته بود باید برات زن بگیریم باید سر و سامون بگیری بعد دختری از شهر دیگر برای او آوردند که از بستگان دورِ حاجی بود دختر مریض و ضعیف بود و در همه کار باید با او مدارا میکرد حاجی گفت خوب میشه امروز تو از او مراقبت میکنی بعد که خوب شد او از تو مراقبت میکنه من خودم هم که بالای سر هر دو تون هستم و خدا بالای سر همهی ما تو دیگه یکی از پسرهای من هستی من خوبی تو را میخوام
عقیل نوجوان بود که با حاجی آشنا شد با عدهای از کولیها به این شهر آمده بود برای کار آنها تابستانها میآمدند اینجا در نخلستانها پراکنده چادر میزدند و در پی کار میگشتند فصل چیدن خرما زن و مرد و بچه کار میکردند و از صاحب نخلستان پول و غذا میگرفتند فصل کار که تمام میشد میرفتند عقیل کسی را نداشت پدر و مادرش در حملهای هوایی به دشتهای کُردستان همراه با چند خانوار دیگر کولیها کشته شدند آنها برای یافتن کار به آنجا رفته بودند هیچ کس نفهمید طیارهها از که بودند و به کجا رفتند فقط آمدند عدهای از کولیها را کشتند و رفتند همین آن روز عقیل با عمویش در یک آبادی دور کار میکرد بعد یکی از عمههایش از او نگهداری کرد و به هر کجا رفت او را با خود برد تا این که حاجی او را به وقت کار در نخلستان خود دید و از او خوشش آمد پسر زبر و زرنگ و کاری بود حاجی گفت اگر بخواهی توی خانهی من بمانی همین جا کار کنی و همین جا زندگی بگذرانی میتوانی اگر خوب باشی و امین اتاقی هم توی حیاط برای خودت میسازی و میمانی برای کمک به کار گاوها و به کار نخلها عقیل گفت میمانم ماند همچنان مانده بود و کارگر امین حاجی شده بود اما فقط کار و کار شب و روز در مقابل اندک پولی خورد و خوراک خود و زنش با اهل خانه بود پوشاک هم برای آنان تهیه و دوخته میشد مثل بقیهی افراد حاجی به او پول زیاد نمیداد چون نمیخواست تشویق به رفتنش کند فکر میکرد اگر عقیل آنقدر پول داشت که میتوانست در جای دیگر یک زندگی تازه بنا کند میرفت اما به کجا؟ خود او که از این بابت مطمئن نبود اینجا خانهای داشت امنیت داشت حاجی و اهل خانه با او مهربان بودند جوان که بود برای او عروسی گرفتند ساز و آواز و رقصیدن زنش یکی دو سال اول خوب بود دل به عشقورزی میداد هر گاه عقیل هوس میکرد زن با خنده رخت از تن درمی آورد اما بعدها: مریضم توان ندارم آخرین بار کی بود که عقیل تن به تن زن ساییده با لذت بود؟
یکی از مردان همسایه به او گفت او را ببر به شیراز اونجا مریضخانه هست طبیب و دوا هست خوبش میکنن دومرتبه سالم میشه عقیل گفت اگه میتونستم که خوب بود حاجی گفت گوش نده به این یاوههای مردم زن تو نیاز نداره به مریضخانه فقط نیاز داره به مراقبت از جانب تو و شفا از خدا عقیل همهی کوشش خود را برای مراقبت کرده بود اما خدا تا به حال قدمی برای او برنداشته بود هنوز بیبی گفت صبر داشته باش وقت فرستادن رحمت را خود او باید معلوم کنه نه بندهها عقیل صبر کرده بود تا این که حالا کار از کارش گذشته دل بسته بود به دختر حاجی دختری که بزرگهای خانه او را دوست نداشتند چون از همان اول مثل بچههای جِنزده به هر چیزی کار داشت میخواست از همه کار آدمهای بزرگ خانه سر در بیاورد با آن گوشهای تیز و نگاهی که دنبال نادیدهها میگشت بچهها دور او جمع میشدند چون همیشه چیزهای تازه و سرگرمکننده برای آنان داشت اما از شَر شیطنتهای او مادرش هم در عذاب بود: کاش تو میمُردی من از شر تو خلاص میشدم مادرِ دختر از طایفهی حاجی نبود غریبه بود شمالی بود هیچ کس نمیدانست که حاجی او را در مشهد ملاقات کرده تا روزی که غریبهای در زد زنی با بچهای در قنداق گفت حاجی مرا در مشهد صیغه کرد این هم بچهی اوست گفت سه هفته هست دارم میگردم اینجا را پیدا کنم کردم بیبی و زن بزرگ حاجی میخواستند زن هر چه زودتر از اینجا برود نماند اما زن گفت جایی برای رفتن و ماندن ندارد با این بچه زن سفید و خوش بر و رو بود حاجی دل به ماندن او داشت و بالاخره او را عقد کرد اتاقی در حیاط برایش ساخت و زن ماند با دخترش که بزرگ و بزرگتر میشد و مثل پرندهی وحشی بیقرار که بیش از همه نفرت بیبی را برمیانگیخت
بیبی مادر حاجی بود پیر خانه بود تنها کسی بود که حاجی برای انجام کارهایش با او مشورت میکرد اصلاً بیشتر اوامر از جانب او صادر میشد او بهتر از هر کسی مصلحت خانه و خانواده را میفهمید میدانست برای رفع هر مانعی چه باید کرد هیچ کس حق و جرأت نداشت روی حرف او حرفی بیاورد از کارهای مهم او یکی این بود که گاوها را او میدوشید و دیگر این که در سایه توی حیاط مینشست کتاب دعا میخواند میگفت برای برقرار بودنِ خانواده دعا میکند بچهها باید احتیاط میکردند آزاری به بیبی نرسانند اگر خطایی از بچهای سر میزد او مدتها در کمین میماند تا همچنان که نشسته در یک وقت مناسب بچه را دستگیر و کتک بزند یک بار دختر پسربچهای را که از بیبی کتک خورده بود به پشت بام برده او را واداشت کیرش را بیرون بیاورد از همان بالا از لبهی پشتبام بشاشد بر سر و کلهی بیبی که در سایهی کنار دیوار به دعا خواندن مشغول بود غروب آن روز حاجی دختر و آن پسربچه را به درخت بست شلاق زد هر وقت حاجی دختر را میزد نه مادر دختر حق نزدیک شدن و دخالت داشت نه عقیل که ضربهها انگار بر تن او فرود میآمدند درد میکشید و جرأت بیان نداشت
حاجی گفت اگه شوهرش بدیم؟ بیبی گفت برمی گرده از این چشمدریده هر چه بگی برمیآد حاجی گفت میدمش به کسی که از اینجا دور باشه خیلی دور بیبی گفت برش میگردونن فایده نداره این توی هر خونهای بره بعد از مدتی میفهمن که شومِ که خونهخرابکنه باید پسش بیارن میآرن حاجی پرسید پس چاره چیه؟ عصر بود بیبی و حاجی توی حیاط در گوشهای دور از دیگران نشسته بودند کسی صدایشان را نمیشنید مگر عقیل که قلیان را برای آنها چاق میکرد و صدای درونش میگفت او را بدهید به من آرامش میکنم او را سر راه میآورم یا اصلاً دورش میکنم از اینجا دور میشویم و هرگز نه خودم پس میآیم نه او را پس میفرستم صدایی میگفت فکرش را نکن نمیشه حاجی حاضر نبود به هر قیمت عقیل را از دست بدهد او بزرگترین کمک خانواده بود پُرزورترین مرد خانه که هر چه از او میخواستی میکرد
حاجی دو تا پسر بزرگ هم داشت اما کار آنها بیشتر شبانه بود میرفتند به شط با قایقهاشان اجناس قاچاق جابهجا میکردند و روزها که در خانه بودند کاری نمیکردند به جز استراحت
پس چه کند عقیل با این عشق که جانش را از ریشه میسوزاند خاکسترش میکند؟
اگه میشد که تو یه زن جوون و سالم بگیری
پس تو چی؟ تو که هنوز زنِ من هستی زنده هستی
پشت به زن روی لحاف دراز کشیده بود یک دست زن از زیر لحاف به بیرون سُرید آرام بر بازوی مرد نشست گفت ها زنده هستم هنوز
از چیز دیگه گپ بزن اگه که باید
خسته شدی امروز
نه
غروب که مرغا توی کُله نمیرفتن دیدم که چه سختی کشیدی عقیل هیچ نگفت زن گفت اشکال از مرغا بود یا از اون دختر که نمیگذاشت مرغا برن توی کُله
من با او کاری ندارم یه دختریِ مثل بقیه دخترای حاجی
اما نمیگذاشت مرغا برن توی کُله هی جلو اونها بازی درمیآورد تو را اذیت کرد
اذیت نبود بازی بود
زن دست کشید روی بازوی او به مهر دست پایین سُرید لغزید روی تن لمید روی شکم انگشتی از لای درز پیرهن داخل شد پوست را لمس کرد روی پوست گردید کوشید پایینتر رود دست داخل شد اما عقیل تکانی به خود داد انگشتهای زنانه مدتی بیحرکت شدند و باز بر پوست تنِ مرد غلتیدند
خُب اگه یه زن خوبِ خیلی خوب میتونستی بگیری بد نبود
بعد چه میشد مثلاً
دیر نشده هنوز
یعنی تو راضی هستی اگه من زن بگیرم
اگه من را ول نمیکنی اگه دورم نمیاندازی
من تو را ول نمیکنم تا وقتی زنده هستم آیا این واقعاً همان حسی بود که عقیل در دل داشت؟
زن گفت کسی را نشونکردهی عقیل برگشت سوی او نگاهش کرد گفت کی
اگه حاجی دخترش را به تو میداد
دختر حاجی کدام
همون که تو خاطرش را میخوای
نه نمیخوام
بهت نمیده نه نمیده
تو را به مشهد میبرم اونجا امام تو را شفا میده میبندمت به ضریح
اما اگه از خواهر حاجی خواستگاری کنی
نمیکنم نمیخوام
کاش من میمُردم کاش مُرده بودم مثل اون گاو که مُرد و راحت شد
باید به ملا عزیز بگیم این دفعه یه دعای خوب هم برای تو بنویسه
ملا عزیز اومد
دختر بود که خبر را داد پیش از آن که تقهای به در نواخته شود حاجی و بیبی بر صندلیها روبهروی هم زیر درخت وسط حیاط نشسته بودند در سکوت به هم نگاه کردند بعد هر دو نگاهشان رفت سوی دختر که با پاهای لُخت و سر لُخت در گوشهی حیاط نزدیک به تنور روشن منتظر ایستاده بود روز جمعه بود
صبح زود پیش از آن که کسی به حیاط بیاید عقیل از پنجرهی طویله دختر را دیده بود که مادرش او را به حمام میبرد عقیل بیرون نیامد خود را به تمیز کردن طویله مشغول کرد و آنقدر همانجا پلکید تا دختر با مادرش از حمام برگشتند تنِ دختر برهنه بود زیر یک حولهی سبز دوید با خنده در گوشهای ایستاد از گوشهی چشمها به پنجرهی طویله نگاه کرد ناگهان طوری که مادر نبیند حوله را از تن رها کرد حوله افتاد روی زمین و عقیل زیباترین اندام انسانی را دید ساخته از نرمترین گِل دنیا که تو را سوی خود میخواند که عقیل اگر مانع نداشت میدوید در آغوشش میگرفت برای همیشهی همیشه اما دختر فوری خم شد حوله را برداشت پیچید دور تن باز دوید رفت گُم شد توی اتاق و بیرون نیامد تا ساعتی بعد تا حالا که بیرون دویده خبر آمدن ملا عزیز را داد فقط با یک تا پیرهن بود
آتش از دهنهی تنور زبانه کشید عروسهای حاجی دور و بر تنور میپلکیدند یکی چانه پهن میکرد و یکی به آتش میرسید صدای چند تقه بر در حیاط شنیده شد سکوت ناگهان حاجی از روی صندلی جهید: یکی بیا این دختر را ببره لباس تنش کنه این جور لخت و پتی ایستاده اینجا صدای زنی گفت پس مادرش کجاس حاجی رو به یکی از اتاقها فریاد زد هی تو بیا دخترت را ببر لباس تنش کن مادر دختر از اتاق بیرون آمد به طرف دختر که داشت به چی میخندید دست او را گرفت کشید برد توی اتاق بیبی گفت حالا یکی بره در را باز کنه باز چند تقهی دیگر حاجی گفت خودم میرم رفت به طرف آن در حیاط که رو به بیابان بود بعد برگشت و ملا عزیز با عبای قهوهای عمامه سبز یااللهگویان دنبال او میآمد صدای سلام گفتن چند دختر و چند بچه از اطراف ملا جواب نداد فقط با تبسم نگاه میکرد و سر تکان میداد حاجی ملا را به صندلی خالی هدایت کرد بیبی گفت یکی چای بیاره عقیل آمد سلام کرد دستهایش را زیر شیر آب شست رفت به مطبخ با سه استکان چای در سینی برگشت حاجی و بیبی توی گوش ملا پچپچ میکردند: توی همین مدت بیست و یک روز دو تا از گاوها مُردن فقط پنج تا دیگه مونده آخه این چه مرضیِ دستم به دامنت ملا و ملا گفت دست ما به دامن الله چشم بد از هر مرضی بدتره عقیل چای را بین آنان تقسیم کرده همان دور و بر ایستاده بود برای انجام فرمان بعدی بیبی گفت برو خودت از نزدیک گاوها را ببین و رو به عقیل گفت ملا را ببر به طویلهی گاوها را ببینه عقیل آماده برای رفتن به سوی طویله شد ملا هنوز چایش را سر میکشید گفت میبینیم بله حاجی بلند شد به طویله رفت انگار میخواست بزند زیر گریه بیبی توان راه رفتن نداشت چند سالی میشد که توانش رفته بود اگر میخواست به جایی برود باید بُرده میشد تنِ لَخت سنگینش توسط عقیل یا عروسها کشیده میشد
ملا استکان خالی چای را به عقیل داد برخاست آماده برای رفتن به طویله عقیل او را هدایت کرد گاوها ایستاده علوفه میچریدند حاجی لابهلای گاوها میپلکید و آنان را بر انداز میکرد ملا کمی جلو رفت به گاوی نزدیک نشد به صورتها و چشمهای آنها خیره شد گفت به نظر نمیرسه اشکال از خودشون باشه نه از خودشون نیست اینها که ماشاالله ساق و سرحالند برگشت به حیاط: از خود گاوها نیست نه نیست
دختر انگار که از چنگ کسی گریخته از اتاق بیرون پرید شلوار بلند پاهاش را پوشانده بود مقنعه هم بر سر بسته موهاش پنهان بود ملا در گوش بیبی چیزهایی گفت و خود بر صندلی نشست عقیل حواسش به دختر بود که دویده بود به طرف تنور و اولین نان بیرون آمده را برداشته و رفته بود
بیبی گفت عقیل میدونه سینیها کجاست رو کرد به عقیل گفت ملا یک سینی بزرگ میخواد که بتونه زیرش آتش روشن کنه عقیل بدون حرف به مطبخ رفت و با یک سینی گرد مسی برگشت پرسید این خوبه؟ ملا گفت خوبه بیبی گفت بذارش اینجا عقیل سینی را گذاشت کنار پای بیبی ملا گفت یه مقداری خار خشک بیارید بیبی گفت کنار نهرِ آب بوتههای زیادی هست از خار؛ بنا بود عقیل بکنه بیاره برای سوخت تنور؛ هنوز که نکندی عقیل؟ و پیش از آن که جوابی بشنود گفت نه نکنده عقیل گفت هنوز نه بیبی اما هیزم خیلی آوردم دیروز ملا گفت آتش خار بهتر عیان میکنه بیبی گفت شنیدی عقیل؟ برو بوتهها را بکن بیار عقیل رفت به طرف بیل که در گوشهای تکیه به دیوار داشت ملا گفت همهی اهل خانه را خبر کنید همه از ریز و درشت بیبی رو به اتاقها که دورتادور حیاط بودند فریاد زد هی دخترا و زنا بیاین بیرون برادرهاتون و بچهها را هم پیدا کنین هر جا هستن هر که هست پیدا کنین بیارین اینجا و رو به ملا پرسید هر که هست؟ عقیل بیل بر دوش آمد کمی از توتون بیبی بردارد بپیچد که شنید ملا گفت هر کی هر جور با گاوا سر و کار داره یا هر جور نگاه میکنه به گاوا خصوصاً به وقت دوشیدن عقیل کمی توتون برداشته لای کاغذ گذاشت بیبی داد زد این دختره را هم بیارین این هیز چشمدرشت که وقت دوشیدن از درز پنجره زُل میزنه به دستهام صدای زنی گفت به دختر من بیبی؟ عقیل از دررو به نخلستان بیرون رفته بود و دود سیگار دور او در هوا میگردید رسید به بوتههای خار کنار نهر که هنوز خالی بود بوتهها خشک بودند پاچههای شلوار را چند تا بالا زد با ضربههای تیغهی بیل خارها را کند ملا یک کومه هیزم بزرگ از بوته خار خواسته بود برای چه؟ هنوز کسی نمیدانست آفتاب امروز خیال بیرون آمدن نداشت انگار آسمان پُر بود از ابرهای پیوسته و پراکنده تکههای سفید روشن رنگ عوض میکردند تا بشوند همرنگ بقیه همه خاکستری غلیظ پاییز بود کومه خار ذره ذره بزرگ شد عقیل بند بلندی را که همیشه در جیب داشت درآورد پیچید دور بوتهها یکدستهشان کرد بیل بر شانهای و کومه بر شانه دیگر برگشت
دخترها پسرها عروسها نوهها زنهای حاجی زن عقیل بیبی و خود حاجی همه وسط حیاط ایستاده بودند منتظر خواهر حاجی هم که مدتی بود از شوهرش طلاق گرفته به خانهی حاجی آمده بود مشغول بر پا کردن منقلی بود با نشاندن آجرهایی در چهار طرف
خواهر حاجی زنی بود جوان و بلندبالا از عقیل خوشش میآمد یک بار به وقت علفچینی کنار شط به عقیل گفته بود چرا یه زنِ دیگه نمیگیری؟ عقیل گفت کسی به من زن نمیده زن گفت چرا میده اگه تو خودت آستین بالا بزنی مرد پرسید کی مثلاً؟ زن گفت تو مرد خوبی هستی من خودم حاضرم زنت بشم
خواهر حاجی سینی را پشت و رو گذاشت روی منقل بیبی گفت آها بوتهی خار هم رسید سینی را بردارین تا عقیل بوته را بذاره داخل منقل ملا عزیز نشسته روی صندلی انگار با خود اما بلند گفت عجب عجب کیسهی دعا را از روی شانهی بچه درآورده باز کرده بعد هم کلام خدا را پاشیده روی زمین؟ مادر دختر قدمی به سوی دخترش برداشت گفت نه بچهی من نبوده نکرده بیبی گفت خوبه خودت بودی شنیدی زن همسایه چه میگفت بچهش چه گفت مادر دخترش را از پشت گرفت به خود فشرد عقیل آماده برای آتش زدن بوته بود ملا گفت توکل میکنیم به او تا به ما چی بگه و از بیبی پرسید همه هستن؟ بیبی گفت عقیل؛ همه هستن؟ عقیل کبریت در دست پا شد ایستاد نگاهی به آدمها که گرداگرد درخت ایستاده بودند انداخت دو تا پسر بزرگ حاجی هم پشت سر زنها و بچههاشان ایستاده بودند نمیدانستند موضوع چه هست عروسها نان پختن را نیمهکاره رها کرده بودند ملا کیف خود را از روی زمین برداشت در بغل گذاشت در داخل کیف دنبال چیزی گشت و یافت یک تخممرغ سفید آن را لای دو دست گرداند قدم به سوی میانه جمعیت گذاشت جمعیت تکان نخورد فقط خیره شد به تخممرغ ملا گفت اول بچهها کسی مقصود او را نفهمید باز گفت اول بچهها بیایند پیش نوهها خواهرزادهها و بچههای قد و نیمقد حاجی پیش آمدند دختر هنوز چسبیده به دامن مادر بود ملا گفت بسم الله الرحمن الرحیم آتش بزن عقیل بوته را آتش زد بوته گُر گرفت زبانه کشید ملا تخممرغ را به دور سر هر بچهای میگرداند و چیزهایی زیر لب میگفت ورد میخواند به هر بچه هم چیزی میگفت یا میپرسید به مهر و با لبخند بعد: اگه حاضره سینی را بگذارید روی آتش عقیل سینی را گذاشت روی آتش تخممرغ به دور سر همهی بچهها گردانده شد غیر از دختر ملا گفت حالا شما برید کنار خیره شد به دختر نه با لبخند گفت حالا تو مادر دخترش را آرام هل داد به طرف ملا دختر از ملا نترسید پیش آمد ملا گفت خدا حفظش کنه بزرگ شده خیلی اشارهای به اطراف کرد گفت شبیه به هیچ کس نیست تخممرغ را دور سر او چند بار چرخاند ورد خواند بعد با تخممرغش به مادر نزدیک شد آن را دور سر او هم گرداند پرسید چرا فقط همین بچه را داری؟ زن گفت خدا بیشتر نداد ملا به زن بزرگ حاجی رسیده بود او بچههای زیادی داشت که دور و برش ایستاده بودند تخممرغ را دور سر او گرداند پرسید این دو آقا فرزند تو نیستند گفتی زن بزرگ حاجی گفت بله گفته بودم که پسرها از اون زن مرحومهی حاجی هستند ملا گفت خدا حفظشون کنه تخممرغ را دور سر آنها هم گرداند نوبت به زن عقیل رسید ملا در حالی که تخم مرغ را دور سر او میگرداند گفت بلکه دوای درد تو هم از سر این تخم بیرون بریزه شفا پیدا کنی نفر بعد خواهر حاجی و سرانجام تخممرغ دور سر خود حاجی و بیبی هم گردانده شد سینی مسی حالا داغ شده سرخ میشد ملا آمد به سوی عقیل تخممرغ را به دور سر او گرداند بعد ایستاد بالای سر آتش چیزهایی به تخممرغ گفت و با ضربههای آرام میخی که آن هم از داخل کیف بیرون آمده بود یک سوراخ در پوست تخممرغ کَند دختر سرفه کرد خواست به جایی بجهد اما از نگاه تُند ملا ترسید ملا تخممرغ را وارو کرد رو به پایین سفیده بیرون زد ریخت روی سینی کمی هم بر گوشهی دیگر بچهها سر کشیدند که ببینند سفیدهها در دو جا جز و ولز کردند پختند ذرهذره سوختند سیاه شدند سیاههها خشکیدند ملا نشست گفت صبر کنیم آتش بخوابه آتش خوابید تمام شد ملا خیره شده بود به دو لکهی سیاه روی سینی تا مدتها در سکوت بعد خم شد پشت انگشت به لبهی سینی زد گفت سرد شده بلندش کن بگیرش جلو چشمام مراقب باش زخم نزنی به نشانهها به عقیل گفته بود یا اصلاً عقیل باید این کار را میکرد؟ عقیل با احتیاط دو لبهی سینی را از دو طرف گرفت هنوز داغ بود چفیه را از دور گردن باز کرد و با آن لبههای سینی را برداشت بلندش کرد و انگار آینه است گرفت جلوی روی ملا که هی نگاه میکرد به لکهها و آنها را مطابقت میداد با چشمان آدمها که دور او پراکنده بودند میبینی دو تا چشم آمده بیبی گفت ها میبینم دو تا چشم سیاه درشت حاجی هم سر در سینی کشید گفت عجب ملا باز خیره میشد به لکهها دنبال چیزی میگشت دنبال تشابهی بین لکهها و چشمان افراد همه زل زده بودند به چشمان خود ملا که نگاه جستجوگرش میگشت دنبال یک قربانی تا گناه مرگ و میر گاوها را بریزد سر او پیدا کرد از روی صندلی برخاست رفت سوی دختر سینی در دست عقیل گردانده شد طوری که ملا همچنان بتواند لکهها را بر آن ببیند دختر خود را عقب کشید مادرش پیش آمد او را از پشت به خود فشرد چشمان درشت سیاه دختر دودو زدند دنبال راهی برای فرار از نگاه ملا گشتند ملا برگشت بر صندلی نشست گفت پیدا شد بیبی گفت میدونستم و رو به یکی عروسها گفت چای بیارین سینی هنوز چون آینهای در دستهای عقیل بود حاجی آمد جلوتر نگاهی به لکهها و نگاهی به چشمان دختر انداخت گفت پیدا بود مادر دختر گفت چی شده همه زل زدین به دختر من مگه چه کار کرده؟ ملا گفت هیچ خواهرم چیزی نشده بفرمایید برید به اتاقتون حاجی گفت برین تمام شد حالا هر کی بره دنبال کار خودش زن بزرگ حاجی و بچههاش دنبال او رفتند پسرهای حاجی گُم شدند پشت در اتاقهاشان ملا گفت منقل و سینی هم کارشون تمام است جمع کنید عقیل سینی را برد گذاشت کنار تنور و باز چفیه را به دور گردن انداخت دختر با مادرش به اتاق خود رفته بودند خواهر حاجی آجرهای منقل را جمع کرد گاهی نگاهی به عقیل میانداخت صورتش باز و خوشحال بود ملا چند تا چای دیگر سر کشید صبحانه برایش آوردند خورد مرتب چیزهایی در گوش بیبی و حاجی میگفت که حالا هر دو نگاه میکردند به سمت اتاق مادر و دخترش
روز بعد روزهای بعد هم بیبی و حاجی هرگاه فرصت مییافتند آمد و شد حتی حرکات ریز دختر را زیر نظر داشتند مثل حالا که دختر و مادرش تازه از کار ملافهشویی برگشته بودند مادر ملافههای خیس را در یک سبد ریخت و به دختر داد که ببرد به پشتبام عقیل داشت قسمتی از دیوار گلی دور پشتبام را تعمیر میکرد دختر در زیر نگاه بیبی و حاجی به پشتبام آمد زنبیل را زیر بند رخت گذاشت و مشغول به پهن کردن ملافهها شد عقیل سعی کرد به او نگاه نکند دختر گفت اگه بخوای من را بدزدی عقیل گفت حرف از دزدی و از فرار نزن دختر گفت پس میخوای چه کار کنی بعد از مکث طولانی عقیل گفت بذار ببینم عجله نکن دختر پرسید پس کی؟
هنوز نمیدونم تا بعد
اگه تفنگ میخوای من جاشون را بلدم
نه توی این خونه تفنگی نیست پیش کس دیگه هم حرفش را نزن حالا برو
عقیل میدانست پسران حاجی در کار خرید و فروش تفنگ غیرقانونی هم هستند اما نمیخواست بداند
باید ملافهها را پهن کنم
یا به کشتن و کشته شدن فکر کند او میخواست زنده باشد زنده ببیند از عاشقی خود لذت ببرد
دختر در سکوت ملافهها را بر بند رخت جا داد و پیش از آن که برود گفت اگه خواستی بدونی من به تو میگم فقط به تو میگم
نه نمیخوام
او در زندگی حتی یک بار تفنگی حمل نکرده بود نخواسته بود نمیخواست تا روزی که حاجی به او گفت پسرها به کمک تو احتیاج دارند کار سختی نیس عقیل پرسید چی؟ حاجی گفت فردا دوچرخه را بیرون بیار دستی به سر و رویش بکش خودت هم تمام روز کاری نکن خسته شوی استراحت کن
امروز کسی به عقیل کاری نداشته باشه بذارین بخوابه خوب خستگی در کنه
چرا من؟
نه این که کار پسرا روی شط هست اگه شبانه توی بیابون دیده بشن تهمتها و جُرمهای دیگه بسته میشه به اونا که برای کارشون خوب نیست صلاح نیست البته که دیده نمیشن دیده نمیشی عقیل گفت شاید برای من هم خوب نباشه حاجی گفت موضوع تو فرق میکنه تو برای ژاندارمها آشنا نیستی چیزی نمیشه اگه شد بیرون کشیدن تو برای من راحتترِ خیلی راحت اصلاً دلواپس نباش بعد حاجی به او وعدهی پاداش خوبی داد وسوسهش کرد وسوسه شد
میفرستمت به مشهد سری بزنی درمان درد زن تو به همین دو کارِ عقیل پرسید دو کار؟ حاجی گفت اول انجام کار فرداشب بعد بردنِ او به مشهد یک هفته آنجا بمانید کافیِ
به خود گفت پاداش بهتری از او طلب میکنم
آن روز بعد از صبحانه پسرهای حاجی سوار بر موتورسیکلتهایشان شدند هر کدام به سویی رفتند به کجا؟ غیر از بیبی و حاجی کسی نمیدانست
عقیل دوچرخه را از توی انبار بیرون کشید آن را از در رو به نخلستان بیرون برد به تنهی درختی تکیه داد پارچهی بزرگی که همراه داشت در آب نهر خیس کرد آن را چلاند شروع کرد به تمیز کردن میلههای دوچرخه از بالا تا پایین مدت زیادی بود کسی بر آن سوار نشده بود زمانی عقیل یا پسران حاجی با همین دوچرخه بعضی امور خرید و حمل و نقل را انجام میدادند اما بعد که پسرها موتورسیکلتدار شدند دوچرخه به انبار فرستاده شد نوبت به روغنکاری زنجیرها رسید دوچرخه را وارو نشاند هی روغن ریخت و رکاب را گرداند بعد باید چرخها را باد میکرد باز آن را به حالت عادی بر زمین نشاند مشغول به کار پُمپزنی شد حس کرد کسی دارد از لای شاخهها نگاهش میکند اعتنا نکرد حالا باید ترک آهنی مخصوص حمل بار را بر دوچرخه میبست پمپ و روغندان را به انبار برد و با ترک آهنی که باید بسته پیچ میشد برگشت صدایی از لای شاخهها انگار پرندهای سخن گفته باشد گفت بذار کمکت بکنم پرنده از لای بوتهها بیرون آمد دختر بود شلوار بلند پوشیده روسری به سر بسته با لبخندش عقیل گفت نه برو از اینجا دختر گفت کمک میخوای من بلدم دوچرخه را بگیرم ببین دوید آمد از پشت درخت میلهی دوچرخه را گرفت کشید کوشید آن را چسبیده به درخت محکم نگه دارد عقیل گفت باشه همونجور بگیر و خود به بستن ترک ادامه داد پیچها را در مُهرهها میانداخت میپیچاند تا ترک سفت و محکم شد دختر گفت حالا من را سوار دوچرخهت میکنی یک دور بچرخونی؟ عقیل گفت کجا؟ دختر گفت همین جا میشینم خواست بپرد روی ترک عقیل گفت نه دختر غمگین نگاهش کرد گفت تو را به خدا فقط یه دور کوچک به کسی نمیگم به هیچ کس لبها را جمع کرد آه از آن لبها که دل عقیل را این جور میلرزاندند گفت اگر به کسی حرفی نمیزنی دختر خوشحال گفت پس تو دوچرخه را محکم بگیر تا من بپرم بالا عقیل پرسید اگه مادرت ببینه؟ دختر گفت مادرم نمیبینه رفته خونهی صدیقه بندانداز زود برنمیگرده عقیل پرسید خونهی صدیقه بندانداز؟ دختر گفت بابا به او پول داد که امروز بره خونهی صدیقه صورتش را بند بندازه؛ من هم وقتی زن بشم میرم صورتم را بند میاندازم؛ تو دوست داری؟
عقیل بر دوچرخه سوار شد پاهاش روی زمین بود هنوز گفت بپر بالا دختر سبکبال پرید بالا خود را بر ترک جای داد گفت حاضر عقیل نگاهی به اطراف انداخت دوچرخه را کمی راه برد به باریکهی راه که رسید گفت سفت بشین خود را بر زین جای داد و راند دختر خندید باد شاخ و برگ اطرافِ راه را تکانتکان میداد دختر به شادی جیغ کشید تندتر برو تندتر عقیل گفت آروم باش دختر بلندتر خندید دوچرخه میرفت عقیل فکر کرد ای کاش میتوانست همین طور برود دور شود از اینجا با او
برو جایی که دیگه برنگردیم
کجا؟
از توی بیابون برو دور برس به شهر که از اینجا دوره که هیچ کس نمیتونه آدم را پیدا کنه
نه به بیابون نمیرم بابات اونطرفهاس اگه ببینه
ترسو
خفه شو
اگه یه قایق داشتی من را سوار میکردی به کجا میبردی؟
مگه تو دلت میخواست با من میاومدی؟
به هر کجا هر چه دورتر بهتر
راه در ته خط به شط میرسید دوچرخه توقف کرد بر ساحل گِلی چند تا قایق ولو افتاده بود که دو تا از آنها قایقهای پسران حاجی بودند
ببین قایق هم اینجا حاضر و آماده
عقیل به او اعتنا نکرد راه را دور زد راند راه آمده را برگشت از روی دستانداز که میگذشتند دختر جیغ میکشید دستهایش از پشت کمر عقیل را بغل کردند یکی از دستها آرام دنبال درز پیرهن او گشت یافت انگشتان زنانه از لای درز پیرهن رفتند داخل پوست تن را لمس کردند مرد لرزید ناخودآگاه از مغز سر تا انگشتهای پا دختر سر چسباند به کمر او که میراند تا برگردد برسد به انبار رسید تن از روی زین پایین آورد پاها بر زمین گفت بپر پایین دختر دستها از پشت بر شانههای او پا شد ایستاد روی ترک دوچرخه لرزید داشت میافتاد: مراقب باش دختر پرید پایین عقیل هم از روی دوچرخه پایین آمد: حالا برو همچنان به او نگاه میکرد دختر لباس خود مرتب کرد آماده شد برای دویدن سمت خانه با خنده اما پیش از آن که شروع کند به دویدن با پوزخند خیره شد به چشمان عقیل گفت یه مردِ ترسو
مرغها و مرغابیها ترسیدند پیش از هر کس آنها صدای موتورسیکلت را شنیدند همراه با پرندگان دیگر خانگی توی حیاط از اینسو به آنسو دویدند برگشتند بعد صدای موتورسیکلت از پشت در شنیده شد عروسها دو لتهی در را از هم گشودند موتورسیکلت که پسر بزرگ بر ترک آن نشسته بود داخل شد طول حیاط را طی کرد بچهها اول خود را کنار کشیدند بعد دویدند دنبال آن که به انبار رفت حاجی گفت برین از اینجا دور شین و خود به انبار رفت دختر و خواهر حاجی با بستههای علف بر سر از دررو به نخلستان وارد شدند بارها و داسها را پشت در طویله انداختند مادر دختر از مطبخ درآمد دختر با گریه سوی مادر دوید گفت خسته شدم مادر لیوانی آب به او داد گفت بخور و همین جا بشین خستگی در کن عزیزکم
اگر او زن من باشد نمیگذارم این طور کار کند خسته شود نه نمیگذارم چون او برای کار زاده نشده بلکه برای در آغوش کشیدن و بوسهبوسه بر اندامش زدن از شکم مادر درآمده است
عقیل؛ بیا به مهمونخونه
رفت به میهمانخانه حاجی داشت دراز میکشید بر رختخواب: جلوتر بیا عقیل رفت جلوتر حاجی گفت بشین عقیل نشست حاجی پرسید تو یادت هست چندتا درخت مجنون پشت قبرستان هست؟ عقیل گفت انگار فقط یکی بود حاجی گفت ها فقط یکی عقیل خوب به یاد داشت که چند سال پیش چیزی زیر آن مجنون چال کرده بود سالی که یکی از پسربچههای حاجی مُرد پسربچه را در پنج شش سالگی ختنه کردند طبیب گفته بود باید استراحت کند به جاهای کثیف نرود اما پسربچه در زمانی که هنوز زخم داشت ورجهوورجه زیاد میکرد حتی با بچههای دیگر تن به آب کثیف نهر میزد تا این که زخم او چرک کرد وَرَم گُنده شد پسربچه به رختخواب افتاد درد کشید تا ماهها بعد که طبیب آمد گفت چرک رفته به قلبش مگر خدا کمک کنه که دیگه از طبیب کاری ساخته نیست دیر شده گذشته بیبی گفت برین دنبال ملا عزیز بیاد این بچه را درمان کنه ملاعزیز آمد زخم پسربچه را نگاه کرد دُعا نوشت نوشتهها را فرو کردند داخل یک کیسهی سبز آویختند به شانهی بچه ملا گفت صبر کنید تا ماه محرم و صفر تمام بشه هر طور شد همانی بوده که خدا میخواسته یک گوسفند زمین بزنید سرش را اما نبرید تا من برسم اواخر ماه صفر پسربچه مُرد او را به خاک سپردند و یک روز جمعه گوسفندی در حضور ملا سر بریدند وقت ناهار حاجی گفت چه بکنیم این بلا به جان پسرهای دیگه که باید به زودی ختنه بشن نیفته؟ ملا همچنان که غذا میخورد پرسید چندتا توی راه ختنه کردن داری؟ حاجی گفت نقداً دو تا ملا گفت دو تا مرغ بگیرید پا ببندید یکیش را من میبرم برای مردم مُستحق دیگری را یک مرد بالغ میبره پشت قبرستان کنار مجنون میایسته کلهی مرغ را با دستهاش از تن جدا میکنه بعد جسد را چال میکنه زیر درخت صبح پیش از طلوع این کار بشه صوابش بیشتره از همان اول معلوم بود که آن مرد بالغ کسی جز عقیل نیست گفته بود نمیتوانم یا نگفته بود؟ باری هرگز آن احساس شومِ لحظهای که کلهی مرغ را لای انگشتها گرفته بود از یادش نرفته بود با یک دست تن و با دست دیگر کلهی حیوان را گرفته با قوت تمام دستها را از هم گشود کله از تن جدا شد خون پاشید روی لباس او تن بیسر مرغ بر زمین پرپر زد افتاد توی گودال
این بار هم قربانی داریم حاجی حیوانی چیزی؟
گودال کنده شده آماده است پسر گورکن کند گفتیم یک گوسالهی مُرده از مادر زاده شده برای دفع بلای بیشتر ملا گفته بیاریمش اینجا زیر بید چالش بکنیم برای حال درخت هم خوبه پُرپُشتترش میکنه پول خوبی به او دادیم گودال کمی آنطرفه زیر درخت رو به قبله که بایستی درست رو به قبله بعد ده قدم میشمری میری که جلوت ظاهر میشه خودش تو دلواپس چیزی نباش فقط محموله را بر ترک دوچرخه میبری میاندازی داخل گودال خاک میپاشی روش تا باز بشه همسطح زمین عقیل پرسید محموله چی هست؟ حاجی گفت حالا که نه بعد از نصف شب که کسی اونطرفا نیست اگرچه هیچ وقت هیچ کس اونطرفا نیست تو دلواپس نباش عقیل گفت غیر از ژاندارمها حاجی گفت نه امشب بارون میآد خبری از اونا هم نیست اصلاً خوف به دلت راه نده کار تو فقط حمل و دفنِ نه چیز دیگه اگه هم یکوقت خدای نکرده کسی سر رسید تو پسر گورکن را خبر کن بگو با او حرف بزنن اما خاطرت جمع چیزی که بد باشه پیش نمیآد عقیل پرسید محموله چه هست؟
ورود دختر و مادرش به اتاق مکالمه را قطع کرد زن لگن در دست داشت و دختر آفتابه را آنها را گذاشتند پایین رختخواب حاجی گفت آب داغ به همین زودی حاضر شد؟ زن گفت کمی هم گلاب ریختم توی آب صورت زن بندانداخته و تمیز انگار همین حالا حاضر برای عشقورزی بود دختر ایستاده به پدر نگاه میکرد حاجی گفت چیزهایی دارم برای شما اشاره کرد به بستهای که توی تاقچه بود دختر خیز برداشت بسته را برداشت کاغذش را باز کرد حاجی به زن گفت این مال توست دختر گفت پیرهن خواب سفید زن گفت قشنگه به ناز و به شهوت گفته بود دختر گفت وَه چقدر دکمه داره سرتاسر مادر پیرهن را از دست دختر بیرون کشید گفت مال منِ حاجی گفت و برای تو از داخل کیف چند اسکناس درآورد به دختر داد گفت بچهها را ببر به دکان زینال هر چه میخواهی برای آنها و برای خودت بخر هر چه میل داری زن لبخند زد گفت بابا را بوس کن دختر اسکناس در دست خود را بروی پدر انداخت او را بوسید این اولین بار بود که عقیل میدید یکی از بچههای حاجی او را میبوسد حاجی گفت حالا برو دختر رفت حاجی پاها را در لگن گذاشت زن نشست از آفتابه آب بر روی پاهای حاجی ریخت یکی از توی حیاط داد زد هی عقیل کجایی؟ بیا حاجی به عقیل گفت برو تا بعد عقیل بلند شد پرسید بعد؟ حاجی گفت ها بعد عقیل رفت دم در حیاط پسر کوچک حاجی سوار بر موتورسیکلت منتظر او بود با این که دو لتهی در را برایش از هم گشوده بودند نمیتوانست داخل شود چون بر ترک موتورسیکلتش یک حصیر بزرگ لولشده بسته بود لولهی حصیر بلندتر از دهانهی در حیاط بود عقیل دانست که باید از زیر آن بخزد بیرون از ترک موتورسیکلت بازش کند رفت آن را باز کرد موتورسیکلت آزاد شد به داخل حیاط سُرید پسر حاجی گفت ببرش توی انبار بلندی عرض حصیر لولشده تا سینهی عقیل میرسید آن را بر شانه انداخت به طرف انبار رفت دختر و چند تا بچه از حیاط بیرون میرفتند دختر پرسید چی لای این حصیر پنهون کردهای که داری با عجله میری؟ خندید عقیل گفت این حصیره فرشِ برای زیر پا انداختن چیزی قرار نیست توش پنهون بشه دختر گفت من میتونم برم لای این پنهون بشم کسی پیدام نکنه پسری گفت خفه میشی میمیری دختر گفت نمیمیرم بعد از عقیل پرسید میذاری من برم داخل این؟ عقیل گفت نه صدای خشک بیبی بچهها را از عقیل جدا کرد دویدند رفتند بیبی داشت به مرغی که او را آزرده بود فُحش و ناسزا میداد عقیل به انبار رسید پسر حاجی داشت موتورسیکلت را پارک میکرد گفت بذارش همین جا عقیل پرسید این چی هست؟ پسر حصیر را از دست او گرفت آن را به حالت ایستاده بر زمین گذاشت گفت یه حصیر لولهشده تو چیزی بیشتر میبینی؟ عقیل گفت فقط یه حصیر لولهشده پسر گفت همین عقیل گفت عرضش خیلی بلنده حصیری به این اندازه توی این خونه نیست برای مهمونخونهس؟ پسر گفت شاید عقیل گفت یا برای این که امشب چیزی لای اون پیچیده بشه از این خونه بیرون برده بشه؟ پسر حصیر را باز به عقیل سپرده بود و از انبار خارج شد: ها؟
حاجی گفت تو بهتر هیچی ندونی بله اینطور بهتر هست بعد به او گفت که به زن خود چه بگوید اما عقیل پیش از آن که فرصت کند به زن خود دربارهی مأموریت امشب توضیح دهد ناچار شد به مادر دختر که پرسید ها عقیل شنیدم امشب نیمهشب میری بیرون کجا به سلامتی؟ بگوید: چند جای دیوار سکوی دور شط سوراخ شده اگه همین امشب سوراخها را نبندم صبح که مد بالا میآد آب میریزه توی باغ بوتههای گوجه و خیار را خراب میکنه باید نصفشب برم سراغش عصر بود مادر و دختر مرغابیها را از نخلستان به طرف خانه هدایت میکردند هر کدام چوب باریک بلندی در دست داشتند مرغابیها داد و قال راه انداخته نمیخواستند به کُله بروند مادر دختر گفت امام رضا پشت و پناهت و همچنان به دنبال مرغابیها رفت دور شد بعد دختر پیش آمد ناگهان طوری که مادر نشنود گفت من هم نصفشبی میآم وقتی که همه خوابیدن عقیل خواست بگوید نه اما دختر دوید دنبال یک مرغابی که از روی جوی پریده به نخلستان برمیگشت دختر با خنده گفت جات را بلدم از روی جوی پرید و در نگاه او گم شد هر چه چشمچشم کرد باز دختر را ببیند ندید خواهر حاجی از کجا ظاهر شد گفت برات یه جفت جوراب کلفت آوردم بگیر برای امشب به دردت میخوره
چه جورابای خوبین اینا از کجا آوردی؟
خواهر حاجی داد برای امشب
خدا عمرش بده چه مهربونه با تو
فقط برای امشب
میدونم بالاخره هم اونه که هَووی من میشه
تو همهش از زن گرفتن من حرف میزنی و از هوودار شدن خودت
زن پرسید حالا چرا باید نصفشب بری؟ عقیل گفت پس کی؟ زن گفت چرا حالا نه؟ عقیل گفت نه حالا نمیشه باید نصفشب بشه زن گفت باشه فقط تو را به خدا لباس گرم بپوش بعد سکوت بود تا نیمهشب که انگشتانی به شیشهی پنجرهی اتاق عقیل چند تقه زدند وقت رفتن بود لباس پوشیده آماده چکمهها را هم پوشید زن در تاریکروشن اتاق او را نگاه میکرد غمگین نگران گفت تو را به خدا مواظب باش عقیل گفت تو بخواب رفت خواهر حاجی زیر درخت ایستاده کمرش را با چادر سیاه بسته انگار آماده برای انجام کار مهمی بود به او علامت داد به انبار برود رفت پسرها در انبار بودند پسر بزرگ گفت تو همین جا بمون بشین آروم و بیتکون منتظر باش بعد پسرها بیرون رفتند از داخل انبار نمیشد حیاط را دید از پنجرهی انبار فقط راهی دیده میشد که نخلستان را به بیابان وصل میکرد در تاریکی و انتظار به دختر فکر کرد که حالا توی اتاق خود تنها بود چون عقیل ساعتی پیش مادر او را دیده بود که آهسته آرام در لباس خواب تازه از اتاق خود بیرون آمده به میهمانخانه رفته بود جایی که حاجی در رختخواب خود او را انتظار میکشید اگر کار امشب به سلامت انجام شود حالا همهی امید عقیل به انجام کار امشب بود بعد او را از حاجی خواستگاری میکنم جرقهای در آسمان جهید بیابان را برای لحظهای روشن کرد صدای پرندهای خاموش شد حرف دختر جدی نبود وقتی گفت من هم میآم؛ نه؛ این را فقط گفت برای سر به سر گذاشتن شیطنت کردن انگار صدای نفس زدن آدمی را شنید گوش سپرد به دیواری که انبار را از طویله جدا میکرد صدا از گاوها بود
قول میدم با زنم مهربون بمونم از او بیشتر مراقبت کنم
اما توی این حیاط دیگه جا برای یک اتاق تازه نیس
کنار انبار کمی جا هس
اونجا نزدیک به طویلهس صدای گاوا اذیتت میکنه
فقط اجازه بده با او باشم حاجی کجا مهم نیس
باشه این تو و این هم دختر خوشبخت بشی
اول پسر بزرگ وارد انبار شد با عجله آمد دست بر شانهی عقیل گذاشت او را بر چارپایه نشاند: تو فعلاً بشین بعد خواهر حاجی و پسر کوچک در حالی که حصیر لولهشده را حمل میکردند آمدند هر کدامشان یک گوشه از بار را گرفته بود عقیل خواست جلو برود اما پسر بزرگ او را نگه داشت: الان تموم میشه وسط بار را بر بشکه نفت گذاشتند خواهر حاجی به پسر کوچک گفت محکم بگیر تا من بدوزم پسر کوچک بار را بر بشکه نگه داشت خواهر حاجی فانوس و چارپایهی زیر آن را جلوتر کشید شروع کرد به دوختن سرهای لولهی حصیر پسر بزرگ عقیل را سرگرم میکرد که به بار نگاه نکند خواهر حاجی هر دو طرف لوله را طوری دوخت که آنچه وسط لوله حصیر بود بیرون نزند: حاضره پسر کوچک دوچرخه را از انبار بیرون برد پسر بزرگ و خواهر حاجی حصیر را حمل کردند بردند با طناب محکم بستند بر ترک دوچرخه: سوار شو سهنفری دوچرخه را نگه داشتند تا عقیل بتواند بر زین جای بگیرد کدامشان گفت برو عقیل راند رکاب زد بر راهی که یکراست او را به قبرستان میبرد
ما همین جا توی انبار منتظرت میمونیم تا برگردی
بادی به سر و رویش وزید قطرهای باران بر صورتش ریخت قطرهها بیشتر شدند تندتر رکاب زد انتظار داشت بار پشت دوچرخه وزن بیشتر از این داشته باشد به خود گفت نه به بار فکر کن نه به این که داری چه میکنی
حالا مادر دختر مشغول به لذت و لذت دادن است و دختر تا دم صبح در اتاق تنها میماند تنها در رختخواب خود غلت میزند زیر لحاف با فقط یک پیرهن که به راحتی میتوان از تنش کند رعد و برق ناگهانی او را ترساند نفسنفس میزد تا به گودال برسم حصیر را تند در آن میاندازم گودال را با خاک پُر میکنم برمیگردم همین بعد در چشم حاجی عزیزتر میشوم بالاخره برای این عشق کاری باید کرد میبینی که ترسو نیستم نبودم در بیابان چیزی دیده نمیشد جز سایههای ثابت نشانی از کورههای آجرپزی و سایههای کوچک متحرک که سگهای ولگرد بودند از ترس باران به هر سو سرگردان میگریختند دنبال پناهگاهی میگشتند راه نمناک میشد باید احتیاط میکرد با احتیاط میراند سایهی دیوار قبرستان نمایان شد رسید باید پابهپای دیوار میرفت قطرههای باران درشت شفاف بودند انگشتان ظریف دختر در موهای سینه مرد فرو میروند بوسهها از زیر گلو شروع میشوند چه تن سُبکی دارد چه خندههایی که مرد را به دنیای دیگر میبرد خدا را شکر من زنده هستم هنوز میتوانم بهره ببرم از اینهمه خوشی جغدی خواند سگی زیر باران نالید سگها به این سو نمیآیند چون درماندهتر از آنند که بخواهند با آدمی درگیر شوند مُردهها هم که مُردهاند و کارشان فقط دراز کشیدن در خاک است خب خدا را شکر این هم درخت بید با شاخههای سبز آویخته منتظر رسیدن او از روی زین پایین آمد با گذاشتن پاها بر زمین دوچرخه را متوقف کرد پیاده شد دوچرخه را به درخت تکیه داد نگاهش دنبال گودال گشت سایههایی که ثابت نبودند از همه سو او را نگاه میکردند میگریختند باز ظاهر میشدند گودال کمی بزرگتر از قد و قامت حصیر کمی هم عمیق دهن باز کرده منتظر بلعیدن حصیر با هر چه در آن هست گره طناب که حصیر را به ترک و به زین بسته باز کرد از روی ترک پایینش آورد بر زمین گذاشت کشید کشید ده قدم رو به قبله غلتاندش به درون گودال پرندهای نالید و خاموش شد یا زنی جیغ کشید بیلچه را برداشت خاک کنار گودال را به درون ریخت با اولین حرکت پایش بر گل لغزید افتاد داخل گودال حصیر پای او را کشید سفت گرفت لرزشی به جان و باز خود را بیرون کشید با بیلچه خاک ریخت درون گودال روی حصیر که ذرهذره گم میشد زیر خاک بعد همانطور که حاجی به او سپرده بود کف بیل را مالید روی خاک تا زمین یکسان شود اثری از بودن گودال نمایان نباشد باران به او کمک کرد تا زمین زودتر یکسان شود شد ایستاد نتیجهی کار را وارسی کرد با فشار کف پاها بر روی گودال آخرین نگرانی را برطرف کرد حالا هیچ کس تشخیص نمیداد اینجا گودالی کنده و پُرشده بیلچه را باز بست پشت دوچرخه چرا برای رفتن شتاب نداشت؟ باران بر سر و رویش میریخت و او ایستاده به محل دفن محموله نگاه میکرد مثل وقتی خواب میبینی در جایی هستی که نمیخواهی باشی تقلا میکنی خود را از خواب به بیداری بیرون بکشی نمیشود باید برم ولم کن پرید روی زین دوچرخه در تاریکی به سمت خانه راند پسرهای حاجی در انبار منتظر او بودند برادر کوچک در را برای او باز کرد وارد شد سراپا زیر گِل هم خود هم دوچرخه برادر کوچک دوچرخه را از او گرفت پرسید انجام شد؟ عقیل آرام گفت ها برادربزرگ پرسید کسی هم تو را دید؟ عقیل گفت نه برادر بزرگ پیشتر آمد با او دست داد دو مرد دستهای یکدیگر را فشردند و شانههایشان را یکی پس از دیگری به هم ساییدند عقیل لبخند زد با حسی از امید حس نزدیکیِ بیشتر به اهل خانه برادر بزرگ گفت خب پس حالا برو به اتاقت لباست را عوض کن بخواب راحت بخواب بعد به برادرش گفت تو هم برو برادر کوچک دوچرخه را به دیوار تکیه داد برادر بزرگ گفت ما میریم تو اتاقامون عمه خودش به موقع حاجی را خبر میکنه بعدم دوچرخه را میشوره عقیل از انبار در آمد باران قطع شده بود وسط حیاط زیر درخت خواهر حاجی ایستاده کمر بسته چیزی را که در دست داشت دراز کرد به طرف او یک دشداشه سفید نو همراه با یک چفیهی خاکستری عقیل آنها را گرفت زن لبخند زد عقیل فقط نگاهش کرد و به اتاق خود رفت فانوس روشن بود و زنش منتظر: خسته نباشی او هیچ نگفت زن گفت لباس خشک برات گذاشتم بپوش عقیل گفت احتیاجی نیست دارم همه لباسهای خیس را کند انداخت پشت در اتاق و لباس خشک را پوشید فانوس را خاموش کرد توی رختخواب نشست سیگاری پیچید دراز کشید پشت به زن دست زن در خیسی موهای او فرو رفت گفت خسته شدی عقیل پُک میزد به سیگار از خودش راضی بود هیچگاه تا این اندازه از خود راضی نبوده بود خواست چیزی بگوید انگشتان زن بر لبهای او لغزیدند سکوت
زن گفت میدونم سکوت زن گفت حالا بخواب نه چیزی بگو نه چیزی بشنو فقط بخواب
تو را میبرم به مشهد
مشهد یا شیراز؟
کی بود؟
بخواب مرد
خوابید به خواب برده شد شکلها و صداها یکییکی رفتند با حرکت آرام انگشتان زن بر گوش او از تماس نرمه تا غضروف آرام آرامش
چه مدت طول کشید که باز به بیداری پرت شد ناخواسته با جیغهای مقطع زنی وحشتزده که میپرسید دخترم؟ کو... کجاست؟ یا امام رضا... و مُلتمس در باد: هی
عقیل از رختخواب بیرون آمد آمادهی رفتن شد زنش گفت کجا میری؟ عقیل گفت یه چیز بدی پیش اومده انگار باید برم ببینم گیوهها را پوشید زن گفت دیگه کاری از تو ساخته نیس بمون عقیل به حیاط رفته بود مادر دختر در لباس سفید پاهای لخت همچون مرغ سر کندهای در تاریکی به هر سو میرفت برگشت مینالید عقیل به او نزدیک شد: چی شده؟ پهنای صورت زن پر از قطرههای سیاه بود سرازیر: دخترم دستم به دامنت هر چه میگردم نیس عقیل پرسید پس بقیهی افراد خانه کجا هستند چرا هیچ کس از اتاقش در نمیآد؟ زن مویه کرد: نیس نیس عقیل گفت شاید من بدونم مادر با التماس گفت میدونی؟ پس تو را به خدا پیداش کن برام عقیل دشداشه را تا زد تا کمر آورد بالا آن را با لبههای خود به هم بست گره زد دوید
از در رو به نخلستان رفت سوی شط پس دختر جدی بود وقتی گفت من هم میآم اما بدی این بود که دختر خیال کرده او واقعاً به شط رفته میدوید چرا بهش نگفتم نرو؟ برای کوتاه کردن راه از روی جویها میپرید گاهی صدای گریز پرندهای از لای نخلی لابد حالا دختر بر سکوی کنار شط ایستاده به قایقها نگاه میکند و آمدن او را انتظار میکشد تو را از پدرت خواستگاری میکنم تنها راه چارهی ما همینست عشق ما باید با آشتی با صلح به مقصد برسد نه با جنگ نه با خون عقیل به مقصد رسید هیچ کس بر سکو نبود همان بالا ایستاد به اطراف نظر انداخت علفهای روی ساحل قد کشیده آب پایین قایقها به گل نشسته غمگینانه انگار اصلاً خیال به آب زدن و رفتن نداشتند آب گلآلود آرام بود بیجنبش پس دختر کجاست؟ رفت و آمدها بر سکو جستجو در نخلستان و بر ساحل هیچکدام برای او جوابی نداشتند
هی عقیل هی
صدای خواهر حاجی را شنید بعد روشنایی فانوس او را دید در میان نخلستان: حاجی اینجاس بیا
دو سایهی جنبده در روشنایی فانوس عقیل گفت اینجا هم نیس زن گفت نه نیس بیا عقیل برگشت سر به زیر ناامید پیش از آن که به آنان برسد حاجی راه افتاد پشت به او به طرف خانه برمیگشت میگفت نترس پسرم چیزی که بد باشه پیش نمیآد تازه اگه هم پیش بیاد تو تنها نیستی
خواهر حاجی فانوس به دست منتظر او بود: شنیدی حاجی چه گفت؟ عقیل پرسید پیدا شد؟ زن گفت گفت تو دلواپس نباش اگه هم پیدا بشه تو تنها نیستی صدای حاجی از لای تاریکی شنیده شد: حالا برو توی اتاقت استراحت کن فقط بخواب استراحت کن
يک داستان عاشقي واقعي ( باور کنيد)
از اون روز به بعد همش یه موقعهایی میو مدم تو کوچه که ببینمش دیگه عادت کرده بودم هر روز ببینمش و اون حس هر بار که می دیدمش قوی تر می شد بعدها فهمیدم اون عشقی که می گن همینه
من که با عوض کردن خونمون مخالف وخیلی ناراحت بودم حالا نه تنها ناراحت نبودم راضی وشاد هم بودم
سالها می گذشت و من علاقم نسبت به اون بیشتر می شد جوری که تمام زندگیمو گرفته بود آرزوهام رو با بودن اون می ساختم اصلا آرزویی بجز اون نداشتم
بارها تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم اما وقتی می دیدمش انگار لال می شدم هر چی تلاش می کردم نمی تونستم برم جلو گفتم تلفنی باهاش حرف بزنم اما تا صداش رو می شنیدم قلبم همجین به تپش می افتاد که می خواست قفسه سینمو بترکونه و زبونم هم بند میومد اصلا لال می شدم
چه دعواهایی که به خاطرش با بچه های محل یا کسایی که دنبالش می افتادن نکردم
اما حتی یکبار نتونستم حرفم رو بهش بگم
یادمه یه روز نشسته بودم درس بخونم که دیدم در می زنن رفتم درو باز کردم دیدم پشت دره یهو انگار یه تانکر اب سرد رو سرم خالی کردن ... نمی دونم چی شد فقط در بسته بود من یه تیکه گوشت نذری تو دستم بود
اون روز تا شب گیج بودم، یه گیجیه باحال درس مرس که اصلا، کتابو نیگا می کردم چهرش تو نظرم مجسم می شد
همینطور ما بزرگ می شدیم ومن بی عرزه نمی تونستم حرفم رو بهش بگم
حالا من 18 سالم بود و اون 15 سال دیگه واسه خودش خانومی شده بود تو محل خودش و خواهرش به نجابت معروف بودن و همچنین به زیبایی!
من دست به هیچ کار زشتی نمی زدم حتی نیگای دخترای دیگه هم نمی کردم اون پیش من تبدیل به یه موجود مقدس شده بود می گفتم اگه این کارو بکنم دیگه لیاقت اون وجود پاک رو ندارم و اون دیگه منو نمی خواد
یه روز که رفته بودم در مدرسشون تا از دور ببینمش دیدم یه پسره افتاده دنبالش اقا ما هم خونمون به جوش اومد رفتیم به پسره گیر دادیم پسره هم گفت برو بابا این چند ماهه با من دوسته ما همدیگرو می خوایم دیگه هم مزاحم ما نشو
من که باور نمی کردم تا شب گیج بودم ...شب تا صبح خواب به چشمام نرفت و بالاخره تصمیم گرفتم فردا بهش تلفن بزنم و بهش بگم چقدردوسش دارم فردا به هر جون کندنی بود باهاش حرف زدم خودم رو معرفی کردم وگفتم که دوسش دارم ولی اون گوشی رو گذاشت نمی دونم رو زمین بودم یا رو هوا اما خوشحال که حرفم رو بهش زدم
و فکر می کردم حتما خجالت کشیده حرف بزنه خلاصه انگار دنیا رو بهم داده بودن بعد از ظهرش دیدم در می زنن رفتم درو باز کردم دیدم اون پسرست با چهرهء عصبانی منم سریع برگشتم یه چیز پوشیدم رفتم که برم یه جای خلوت دعوا
ولی وقتی گفت که ادرس خونه مارو اون دختر بهش داده و گفته که بهم بگه دیگه برای من زنگ نزنه وگرنه مامانش رو می فرسته در خونهء ما راهمو برگردوندم به طرف خونه رفتم توی دستشویی تامی تونستم گریه کردم
از اون به بعد وقتی می دیدمش یه تنفر عجیبی نسبت بهش درونم پیدا می شد
بعدها اون پسر رو دیدم و فهمیدم اونرو سر کار گذاشته و بعد از کلی تیغ زدن رفته با یکی دیگه دوست شده...
بله خانوم و البته خواهرشون...
آره پسرا ودخترا مواظب عاشقیتهاتون باشید ببینید با کی عاشقیت می کنید مخصوصا شما دخترا اخه هم ما پسرا خیلی جونوریم هم شما خیلی اسیب پذیر البته بعضی از شما هم خیلی بدتر از پسرا هستین.....
چند داستان کوتاه از شبنم قلی خانی بازیگر خوب سینمای ایران
چند داستان کوتاه از شبنم قلی خانی بازیگر خوب سینمای ایران داستان های واقعی
تهران
زمستان
سال 1381
زن آرام در را باز می کند .
مرد وارد می شود و بعد
از اينکه پشت سرش را نگاه می کند در را می بندد .
زن خود را در آغوش مرد می
افکند و پستانهای درشتش را به سينه ستبر او می فشارد .
مرد لبانش را به انحنای
گردن زن می چسباند و شهوتناک او را می بود .
................
داستان مرگ خانم 45 ساله ( فارسی و انگلیسی )
داستان مرگ همکار در یک سازمان
مرگ مشکوک در ساعت 11

........................
داستان "مرگ"1
دهم سپتامبر
پائيز آمده است و تابستان ديگر باز نمىگردد؛ ديگر هرگز تابستان را نخواهم ديد.
دريا تيره و آرام است، و بارانى ريز و دلگير مىبارد.
امروز صبح كه باران را ديدم، به تابستان وداع گفتم و سلامى كردم به چهلمين پائيزِ زندگيم، كه خود از راه رسيده است و با خود آن روزى را به همراه مىآورد كه گه گاه تاريخش را آرام پيشِ خود تكرار مىكنم،با حرمتى و با هراسى نهان.
......................
اس ام اس عاشقانه جديد Sms Love
اس ام اس خنده دار
شخصیت های مشهور
شخصیت های مشهوری که نام و عکسشان در اینجا ذکر شده ، پولدار، مشهور و البته به طور طبیعی یا بنا به میل خودشان بی نهایت زشت هستند.
درضمن بعد از خواندن این گزارش ، مقابل آینه بایستید و ۱۰۰۰ مرتبه خدا را شکر کنید
هدف بدون برنامه ریزی یک رویاست
به جاي داشتن يك برنامه ذهني، خيالها و آرزوهاي مبهم، بهتر است روي اهداف مشخص متمركز شويد.
مشخص كردن اهداف باعث ميشود كه بتوانيد انتخابهاي بهتري داشته و به اهداف كوتاه و بلندمدت خود برسيد و دستاوردهاي خود را بسنجيد. در اينجا چند راه مشخص كردن اهداف و شيوه رسيدن به آنها را ارائه ميكنيم.
نظم در قرآن از زبان یک آمریکایی
23 سال پيش شيميدانى مصرى به نام دكتر رشاد خليفه كه در آمريكا اقامت داشت، پس از سه سال كار مداوم و استفاده از كامپيوتر! ادعا نمود كه نظم حيرتانگيزى را در قرآن كشف نموده است.

کلاغ و روباه
پسر ها در قوم های مختلف
پسر در ساير قوميت ها:
پسر ترك:.. تا دلتون بخواد احمق..هميشه مي رن سر كار..البته اگه دوست دخترشون هم ترك باشه جفتي با هم مي رن سر كار
پسر قزويني:... خوشبخت ترين آدماي دنيا..مي دونيد چرا؟ چون خوشبختي جرات نمي كنه بهشون پشت كنه..بيچاره دوست دختراشون
پسر رشتي:...هيچ وقت بهشون خيانت نمي شه..چون اگه يه روز دوست دخترشون رو با يه پسر ديگه ببينن ديگه خيلي بخوان غيرتي بشن مي گن:با دوست پسرت مي ري..با دوست پسرت بر مي گردي
پسر اصفهاني:...ملاكشون در انتخاب همسر كمي متفاوته..اگه كل زندگي و زنو بچشون آتيش بگيره به آتشنشاني اس ام اس ميدن مي گن زن من آتيش گرفته ..لطفا باهام تماس بگيريد.
پسر قمي:...به دوست دخترشون به چشم خواهري نگاه مي كنن....متلكشون به دخترا: روزه ها تو بگيرم جيگر ؟ وقت داري واست دعا کنم ؟ حيف که روزم وگرنه جيگرتو ميخوردم ! افتخار مي دين دو ركت نماز شب باهم بخونيم؟
پسر تهراني:..فوق ليسانس دختر بازي..با عاطفه و بي عاطفه..با شعور و بي شعور..بعضي هاشون از نظر قيافه و لباس شباهت بسياري به دلقك ها ي سيرك دارن بعضي هاشون هم واسه تونل وحشت خيلي به درد مي خورن مخصوصا با اون موهاشوون
والي آخر...........(كل ايران رو هم بگردي يه پسر با فهم و شعور پيدا نمي كني البته غير از بعضی ها)
اختلافات دخترا و پسرا در پول گرفتن از عابر بانک
با هم به اختلاف دختر ها و پسرها در گرفتن پول از عابر بانک توجه مي نماييم :
پسر ها :
با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر
بانک
کارت رو داخل دستگاه ميذارن
کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستي رو وارد
ميکنن
پول و کارت رو ميگيرن و ميرن
دخترها :
با ماشين ميرن دم بانک
در آينه آرايششون رو چک
ميکنن
به خودشون عطر ميزنن
احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن
در پارک کردن
ماشين مشکل پيدا ميکنن
در پارک کردن ماشين خيلي مشکل پيدا ميکنن
بلاخره ماشين
رو پارک ميکنن
توي کيفشون دنبال کارتشون ميگردن.....
مردم این دوره زمونه!!!!!
قلب زیبا
روزی مردجوانی وسط شهری ایستاده بود وادعا می کرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند
مرد جوان در کمال افتخار و وبا صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود می پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان وبقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند . قلب او با قدرت تمام می تپید. اما پر از زخم بود. قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود، اما آنها به درستی جاهای خالی را پرنکرده بودند وگوشه هایی دندانه دندانه درقلب او دیده می شد . دربعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود .مردم با نگاهی خیره به اومی نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مردجوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت: تو حتما شوخی می کنی ! قلبت رابا قلب من مقایسه کن، قلب تو تنها مشتی زخم و خراش وبریدگی است . پیرمرد گفت درست است . قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی هرزخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را جدا کرده ام وبه او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام ، اما این دو عین هم نبوده اند.
گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم که برایم عزیزند ، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند . بعضی وقتی ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند این ها همین شیارهای عمیق هستند گرچه دردآورند، اما یادآورعشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارها ی عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبای واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد . در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه کرد، سالم نبود ولی از همیشه زیباتر بود
بین دخترا و پسرا
عروسي رفتن دخترها:
دو، سه هفته قبل از عروسي، دغدغه ي خاطرش اينه که : من چي بپوشم؟! توي اين مدت هر روز يا دو روز يه بار " پرو" لباس داره... اون دامن رو با اين تاپ ست مي کنه، يا اون شلوار رو با اون شال!! ممکنه به نتايجي برسه يا نرسه! آخر سر هم مي ره لباس مي خره!! بعد از اينکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالا متناسب رنگ لباس، رنگ آرايش صورتش و تعيين مي کنه...اگر هم توي اين مدت قبل از مهموني، چيزي از لوازم آرايش مثل لاک و سايه و...که رنگهاشو نداره رو تهيه مي کنه...
حتي مدل مويي که اون روز مي خواد داشته باشه رو تعيين مي کنه...مثلا ممکنه " شينيون" کنه يا مدل دار سشوار بکشه...! البته سعي مي کنه با رژيم غذايي سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه... يه رژيمي هم براي پوست صورت و بدنش مي گيره..! مثل پرهيز از خوردن غذاهاي گرم! ماسک هاي زيادي هم مي زاره، از شير و تخم مرغ و هويج و خيار و توت فرنگي و گوجه فرنگي(اينا دستور غذا نيستا!!)
گرفته تا ليمو ترش ( اين ليمو ترش واقعا معجزه مي کنه، به يه بار امتحانش مي ارزه!) خوب، روز موعود فرا مي رسه! ساعت 8 صبح از خواب بيدار مي شه( انگار که يه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، مي پره تو حموم،...بالاخره ساعت 10 تا 10:30 مي ياد بيرون...( البته ممکنه يه بار هم تو حموم ماسک بزاره...که تا ساعت 11 در حمام تشريف داره!) بعد از ناهار...! لباس مي پوشه مي ره آرايشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرايشگاه گرفته براي ساعت 1:30 بعد از ظهر... توي آرايشگاه کلي نظر خواهي مي کنه از اينو اون که چه مدل مويي براش بهترتره، هر چي هم ژورنال آرايشگر بنده خدا داره رو مي گرده ....آخر سر هم خود آرايشگر به داد طرف مي رسه و يه مدل بهش پيشنهاد مي کنه و اونم قبول مي کنه!! ساعت 3 مي رسه خونه... بعد شروع ميکنه به آرايش کردن...!
بعد از پوشيدن لباس که خيلي محتاطانه صورت مي گيره( که مدل موهاش خراب نشه) يه عکس يادگاري از چهره ي زيباش مي گيره که بعدا به نامزد آينده اش نشون بده!!
ساعت 8 عروسي شروع مي شه...يه جوري راه مي افته که نيم ساعت زودتر اونجا باشه!!
عروسي رفتن پسرها:
اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگي يا دو، سه ساعت قبل هيچ فرقي نميکنه!!
روز عروسي، ساعت 12 ظهر از خواب بيدار مي شه... خيلي خونسرد و ريلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه هاي تلويزيون رو مي بينه!
ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغيير جو خونه که همه دارن حاضر مي شن يادش مي افته که بعله...عروسي دعوتيم..!
بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش...! مي پره تو حموم...
توي حموم از هولش، صورتشم با تيغ مي بره...!!( بستگي به عمق بريدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسي!)
ريش هاش زده نزده( نصف بيشترو تو صورتش جا مي زاره!!)از حموم مي ياد بيرون...
ساعت 6:30 بعد از ظهره...هنوز تصميم نگرفته چه تيپي بزنه، رسمي باشهيا اسپرت...!
تازه يادش مي افته که پيرهنشو که الان خيلي به اون شلوارش مي ياد اتو نکرده! شلوارشم که نگاه مي کنه مي بينه چند روز پيش درزش پاره شده بوده و يادش رفته بوده که بگه بدوزن..!!
کلي فحش و بد و بيراه به همه مي ده که چرا بهش اهميت نمي دن و پيرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پيدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غيبشون استفاده نکرد که بدونن که نياز به دوختن داره...!
خلاصه...بالاخره يه لباس مناسب با کلي هول هول کردن پيدا مي کنند و مي پوشه(البته اگر نياز بود که حتما به کمد لباس پدر و بردار هم دستبرد مي زنه!!) ساعت 8 شب عروسي شروع مي شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسي مي رسه..! البته اگر از عجله ي زيادش، توي راه تصادف نکرده باشه دير تر از اين به عروسي نمي رسه!!
آنان که هستند
آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند. (دکتر علی شریعتی)
سوز عشق
روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد.
شیوانا از زن پرسید:" آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند؟! " زن پاسخ داد: "آری در رفع نیازهای ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند!" شیوانا تبسمی کرد و گفت:"پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده!"
دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شیوانا آمد و گفت:" به مرد زندگی اش مشکوک شده است. او بعضی شبها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است. زن به شیوانا گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد. شیوانا از زن خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد شیوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند.
شیوانا تبسمی کرد و گفت:" نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست، به شما تعلق دارد." شش ماه بعد زن گریان نزد شیوانا آمد و گفت:" ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می گرفتم. او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد." زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد. شیوانا دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:" هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بـزن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید. حتماً بلایی سر شوهرت آمده است!" زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق شیوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد. اما وقتی سماجت شیوانا در وارسی منزل را دید تسلیم شد.
سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند. او را در حالی که بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند. شیوانا لبخندی زد و گفت:" این مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد."
بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود. یک سال بعد زن هدیه ای برای شیوانا آورد. شیوانا پرسید:" شوهرت چطور است؟! "
زن با تبسم گفت:" هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم! به همین سادگی "
